یکی دیوانهای آتش برافروخت در آن هنگامه جانِ خویش را سوخت همه خاکسترش را باد میبُرد وجودش را جهان از یاد میبُرد تو همچون آتشی ای عشقِ جانسوز من آن دیوانه مردِ آتش افروز من آن دیوانه ی آتش پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دیوانه
Tag:عشق
اشعار فریدون مشیری – حدیث عشق
گفتم برای آنکه بماند حدیث من آن به که نغمه ها ز غم عشق سر کنم غیر از سرود عشق نخوانم به روزگار وز درد عشق سوز سخن بیشتر کنم چنگم بجز تو ای محبت نمی نواخت طبعم به غیر عشق سرودی نمی سرود بسیار آفرین که شنیدم ز هر کنار بسیار کس که نغمه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حدیث عشق
ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ.. ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ، ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ، ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ … ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ … ﻫﯿﭻ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ !! ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﮔﻨﺠﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺟﺎﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ ﺳﻬﻞ ﺍﺳﺖ، …
Continue reading ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ
من میترسیدم …
در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم ونگران بودم تا اینکه آنها را تجربه کردم وحالا ترسی از آنها ندارم: از تنهایی میترسیدم… تااینکه یاد گرفتم خود را دوست بدارم. از شکست میترسیدم … تا اینکه یاد گرفتم تلاش نکردن یعنی شکست. ازنفرت مردم میترسیدم … تا اینکه یاد گرفتم بهرحال هر کسی نظری دارد. ازدرد …
Continue reading من میترسیدم …
من از مستي هراسم نيست
من از مستي هراسم نيست ازآن مستان بی مقدارمي ترسم زعشق هرگز نترسيدم ؛ گريزانم از آن عاشق که يک دل دارد و يکصد هزار دلبر و نام عشق را بر خاک ميمالد … و هر دم در خيال خويش تمنای نگار تازه ای دارد ! ز تنهائی مرا پروا نبود هرگز ؛ از آن …
Continue reading من از مستي هراسم نيست
او مرد است
گاهی هم اینجوری فکر کنیم بد نیست اﻭ ” ﻣــﺮﺩ ” ﺍﺳﺖ ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ… ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ… ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود… ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ… و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ… به …
Continue reading او مرد است
تعهد عشق
ﺗﻌﻬﺪ ﺩﺍﺷﺘﻦ … ﻋﻤﯿﻖﺗﺮﯾﻦ ﺣس ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ … ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﺳﻬﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ … ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍت ﺗﻨﮓ میشه … ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﻬﺪ ﺍﻣﻀﺎﺀ بشه ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﯽﺍﺭﺯﺵ ﯾﺎ نه … ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﭘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺍﯾﻦ …
Continue reading تعهد عشق
در مسیر جاده
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود , مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شد و بشکست می رود اول اگر چه با سخن …
Continue reading در مسیر جاده
دل شکسته روزگار
دلی را که بشکنی ( فریادش ) را نمی فهمی … ولی نفرینش به زمینت می اندازد… فراموش نکینم که اگر دلی را بردیم … شکستیم … گذشتیم و رفتیم… روزگار حافظه خوبی دارد … هرگز فراموش نمی کند …
افسوس
افسوس … افسوس ای روزگار.. افسوس میخورم که چرا … با من من چنین کردی … افسوس میخورم از کاری که تو با من کردی… افسوس ای روزگار … کاری با من کرد که دیگر به کسی .. اطمینانی ندارم .. افسوس … افسوس افسانه ای ساخت برای من .. برای کسانی که شاید افسانه …
Continue reading افسوس
درد من
و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال …
Continue reading درد من
مرز چشمانش
تابحال از مرز چشمانش فراتر رفته ای ؟ تو میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟ لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند ناگزیر از دست احساس خودت در رفته ای ؟ بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟ بی سبب آیا به سنگرهای دیگر رفته ای ؟ هی فریبت داده اند اما …
Continue reading مرز چشمانش