کاروان رفته بود و دیده من همچنان خیره مانده بود به راه خنده میزد به درد و رنجم , اشک شعله میزد به تار و پودم , آه رفته بودی و رفته بود از دست عشق و امید زندگانی من . رفته بودی و مانده بود به جا , شمع افسرده جوانی من ! شعله …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – کاروان
Tag:شعر
اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست
نشسته رنگ جدایی به صفحه دل من شکسته شاخه امید و خانه خاموش است تنیده تار سیه عنکبوت نومیدی فشرده پنجه و با روح من هم آغوش است میان خانه ویرانه جوانی من به هر طرف نگرم جای پای حرمان است زبان گشوده شکاف شکنجه های فراق در آرزوی کسی سوختن، نه آسان است! به …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست
اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
طوفان سهمناك به يغما گشود دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس طوفان فرو نشست بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين گل را و خار را اكنون جمال باغ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته
دو چشم خسته اش از اشک تر بود ز روی دفترم چون دیده برداشت غمی توی نگاهش رنگ می باخت حدیثی تلخ در آن یک نظر داشت مرا حیران از این نازک دلی کرد مگر این نغمه ها در او اثر داشت چرا دل را به خاکستر نشانید اگر از سوز پنهانش خبر داشت نخستین …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته
من از مستي هراسم نيست
من از مستي هراسم نيست ازآن مستان بی مقدارمي ترسم زعشق هرگز نترسيدم ؛ گريزانم از آن عاشق که يک دل دارد و يکصد هزار دلبر و نام عشق را بر خاک ميمالد … و هر دم در خيال خويش تمنای نگار تازه ای دارد ! ز تنهائی مرا پروا نبود هرگز ؛ از آن …
Continue reading من از مستي هراسم نيست
در مسیر جاده
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود , مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شد و بشکست می رود اول اگر چه با سخن …
Continue reading در مسیر جاده
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی نامه ای خیس به دستم برسانی بروی در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود قصدت این بود از اول که نمانی بروی خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی تلخ بود این …
Continue reading آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
ای یار دور دست
ای یار دور دست که دل می بری هـنوز چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین! عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها از هـر چـراغ تـازه، فـروزان …
Continue reading ای یار دور دست
تلخى انتظار
گفت مى آیم… سحر شد و نیامد! نیامد و نخواهد آمد، زیرا او هیچ پیمانى نبست كه نشكست… او هیچگاه نسوخته تا معناى سوختن را بداند او هیچ وقت درد نكشیده تا بداند درد چیست او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخى انتظار باخبر باشد.
اشعار شهریار – غم دنیا
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی وای بر من تن تنها و غم دنیایی تیرباران فلک فرصت آنم ندهد که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست حیف از ناله معصوم هزارآوایی آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی …
Continue reading اشعار شهریار – غم دنیا
اشعار شهریار – سپاه صبح
سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی به لاجورد افق ته کشیده برکه شب مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید خروس دهکده از صیحه سحرگاهی به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه بسا که قافله آه کرده ام راهی نمانده چشمه آب …
Continue reading اشعار شهریار – سپاه صبح
اشعار شهریار – شب ماند و سیاهی
ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب …
Continue reading اشعار شهریار – شب ماند و سیاهی