روزگار غریبی است

روزگار غریبی است! دهانت را می بوییند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم، دلت را می بوییند، روزگار غریبی است نازنین! و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد! در این بن بست کج و پیچ سرما، آتش را به سوخت بار سرود و …
Continue reading روزگار غریبی است

آن روزها نام مرا حتی نمی دانست

آن روزها نام مرا حتی نمی دانست من عاشقش بودم ولی گویا نمی دانست من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم انگار او چیزی از این خط ها نمی دانست با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا از عشق می دانست چیزی یا نمی دانست؟ هی خواب می دیدم که در گرداب گیسویم …
Continue reading آن روزها نام مرا حتی نمی دانست

تلخى انتظار

گفت مى آیم… سحر شد و نیامد! نیامد و نخواهد آمد، زیرا او هیچ پیمانى نبست كه نشكست… او هیچگاه نسوخته تا معناى سوختن را بداند او هیچ وقت درد نكشیده تا بداند درد چیست او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخى انتظار باخبر باشد.