تلخى انتظار

گفت مى آیم… سحر شد و نیامد! نیامد و نخواهد آمد، زیرا او هیچ پیمانى نبست كه نشكست… او هیچگاه نسوخته تا معناى سوختن را بداند او هیچ وقت درد نكشیده تا بداند درد چیست او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخى انتظار باخبر باشد.