روزگار غریبی است! دهانت را می بوییند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم، دلت را می بوییند، روزگار غریبی است نازنین! و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد! در این بن بست کج و پیچ سرما، آتش را به سوخت بار سرود و …
Continue reading روزگار غریبی است
Tag:اشعار احمد شاملو
آسمان را تنگ دیدم
آسمان را تنگ دیدم در خودم پرواز کردم اولش پایان گرفتم آخرش آغاز کردم خیر بود آن شرّ مطلق استخاره باز کردم دوستم دارد ؟ ندارد ؟ دوستم دارد ؟ ندارد ؟ سینه ی منصور پس زد فهم ِ شطحـیـّـات ما را هیچ کس نشناخت آخر قاضی ِ حاجات ما را بعد عمری عشق بازی …
Continue reading آسمان را تنگ دیدم