خراب میخانه

گر چه مستیم و خرابیم چو شب‌های دگر باز كن ساقی مجلس سر مینای دگر امشبی را كه در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر بجز از امشب و فردا شب و شب‌های دگر مست مستم مشكن قدر خود ای پنجه غم …
Continue reading خراب میخانه

اشعار شهریار – غم دنیا

چند بارد غم دنیا به تن تنهایی وای بر من تن تنها و غم دنیایی تیرباران فلک فرصت آنم ندهد که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست حیف از ناله معصوم هزارآوایی آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی …
Continue reading اشعار شهریار – غم دنیا

اشعار شهریار – سپاه صبح

سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی به لاجورد افق ته کشیده برکه شب مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید خروس دهکده از صیحه سحرگاهی به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه بسا که قافله آه کرده ام راهی نمانده چشمه آب …
Continue reading اشعار شهریار – سپاه صبح

اشعار شهریار – شب ماند و سیاهی

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب …
Continue reading اشعار شهریار – شب ماند و سیاهی

اشعار شهریار – قناعت

تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی یک عمر قناعت نتوان کرد الهی دیریست که چون هاله همه دور تو گردم چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر در آرزوی آن که بیابم به تو راهی نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن …
Continue reading اشعار شهریار – قناعت

اشعار شهریار – دالا بهشت

شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی افسون چشم آبی در سایه روشن شب با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است کی در نگاه آهوست …
Continue reading اشعار شهریار – دالا بهشت

اشعار شهریار – نفرین

چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم که تا تو باشی و غیری به جای من …
Continue reading اشعار شهریار – نفرین

اشعار شهریار – تسکین ماه

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چها می بینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن …
Continue reading اشعار شهریار – تسکین ماه

اشعار شهریار – غنچه خندان

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را با دوست هم رحمی چو با …
Continue reading اشعار شهریار – غنچه خندان

اشعار شهریار – ساز عرش

ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی از ساکنان فرش فراموش می کنی گر نای زهره بشنوی ای دل بگوش هوش آفاق را به زمزمه مدهوش می کنی چون زلف سایه پنجه درافکن به ماهتاب گر خواب خود مشوش و مغشوش می کنی عشق مجاز غنچه عشق حقیقت است گل گوشکفته باش اگر …
Continue reading اشعار شهریار – ساز عرش

اشعار شهریار – جوانی

بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی داستانها دارم از بیداد پیری با جوانی وا عزیزا گوئی آخر گر عزیزت مرده باشد من چرا از دل نگویم وا جوانی وا جوانی خود جوانی هم به این زودی به ترک کس نگوید من ز خود آزردم از فرط جوانی ها جوانی تا به روی …
Continue reading اشعار شهریار – جوانی

اشعار شهریار – نای شبان

ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی تا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی آری آری نوجوانی می توان از سرگرفتن گر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکن من به جان خواهم ترا عشق ای بلای آسمانی ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازد کاین پریشان موغزالان را …
Continue reading اشعار شهریار – نای شبان