دانلود جدیدترین آهنگ های ایرانی

» شعر های غمناکموزیک دانلود » صفحه 13

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
ای نام تو بهترین سر آغاز
چهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴
دانلود آهنگ علی یاسینی به نام دیوار
پخش آنلاین علی یاسینی - دیوار بازدید : 5,004 views مشاهده
00:00
00:00
پخش آنلاین موزیک

اشعار فریدون مشیری – سیل میگون

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : پنج‌شنبه 29 ژانویه 2015

ابرِ آواره آشفته دهر
سايه بر سينه خارا افكند
باد، ديوانه زنجيري كوه
ناگهان سلسله از پا افكند
رعد، جادوگر زنداني چرخ
لرزه بر عالم بالا افكند
برق را مشعل آشوب به دست
ظلمتي منقلب و وحشت‌زا
قرص خورشيد فرو برد به كام
ابر، موجي زد و باران و تگرگ
ريخت در بزم طرب سنگ به جام
نه بلا بود و نه باران نه تگرگ
مرگ مي‌ريخت فلك از در و بام
كوه از خشم طبيعت لرزان
چون يكي ديو در افتاده به دام
يا يكي غول رها گشته ز بند
سيل غريد و فرو ريخت ز كوه
همه جا پرچم تسليم بلند
باغ را سينه‌كشان در هم كوفت
سنگ را نعره‌زنان از جا كند
جگر خاك به يك حمله شكافت
زلف آشفته درختان كهن
هر طرف دست دعا سوي خدا
سيل را داس شقاوت در دست
همه را مي‌كند از ريشه جدا
همره سيل‌دمان مي‌غلتند
كام مرگ است و گذرگاه بلا
دوزخ وحشت و درياي عذاب
كوه توفان‌زده را سيلي سيل
كرد همچون پر كاهي پرتاب
رود دريا شد و بر سينه موج
خانه‌ها چرخ‌زنان همچو حباب
اژدهايي‌ست كف آورده به لب
پيكرش تيره‌تر از قير مذاب
خون در آن ظلمت غم مي‌جوشد
سری از اب برون می اید
بهر ازادی جان در تک و پو
خواهد از سینه بر ارد فریاد
شکند ناله سردش به گلو
حمله موج امانش ندهد
میرود باز به گرداب فرو
میکند چهره نهان در دل اب
موج خون مي‌جهد از سينه سيل
قتلگاهي‌ست بسي وحشتناك
سيل مي‌غرّد و فرياد زنان
بر سر خلق زند تيغ هلاك
اي بسا سر، كه فرو كوفت به سنگ
اي بسا تن، كه فرو برد به خاك
ضجه و زاري كس را نشنيد
من چه گویم که به میگون چه گذشت
آسمان داد ستمکاری داد
یک جهان لطف و صفا ریخت به خاک
یک جهان لاله و گل رفت به باد
ماند مشتی خس و خاشاک به جا
کاخ بیداد فلک ویران باد
خرمن هستی قومی را سوخت
آسمانا به خدا می بینم
لکه ننگ به پیشانی تو
خلق مفلوک و پریشان زمین
آرزومند پریشانی تو
ای خوش آن روز که گویند به هم
قصه بی سرو سامانی تو
خلق را بی سرو سامان کردی
چمن خرم و زیبای
حالیا غمکده محزون است
گلشن ازرده خاطر من
گر چه طوفان زده چون میگون است
باز در اتش او میسوزم
دلم از دست طبیعت خون است
جغد ویرانه میگونم من
نیمه شب از لب ان بام بلند
میکند ماه به ویرانه نگاه
بر سر مقبره عشق و نشاط
میچکد اشک و غم از دیده ماه
همه ویرانی ویرانی شوم
اخر ای ماه چه می تابی ؟ اه
چهره مرده تماشایی نیست
گفته بودم به تو در شعر نخست
که بهار من و میگون منی
تو ز من مهر بریدی و نماند
نه بهاری نه گل و یاسمنی
سیل هم امد و میگون را برد
دیگر از غم نسرایم سخنی
میبرم سر به گریبان سکوت

299 views مشاهده

اشعار فریدون مشیری – بیا ای نازنین

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : پنج‌شنبه 29 ژانویه 2015

بیا ای نازنین تا شاد باشیم
بیا از بند غم آزاد باشیم
بیا تا مانده شوری از جوانی
نکو دانیم قدر زندگانی
بیا تا آگه از باد خزانیم
دمی قدر گلستان را بدانیم
بیا تا هست دمسازی به از غم
نشاید گشت با غم یار وهمدم
بیا جانا /جهان بی اعتبار است
بیا کاین عمرها ناپایدار است
بیا از آب بشنو اندرین دشت
که گوید عمر چو بگذشت بگذشت.
بیا امشب که مهتاب است گلشن
جهان از نور مهتاب است روشن
بیا در این صفای نوبهاران
دمی بامن کنار جویباران
بیا می در کف ساقی ست اینجا
بیا تا یک نفس باقی ست اینجا
بیا ای گل خزان باغ فانی ست
خزان ما خزان جاودانیست
بیا مهتاب شب کرده غوغا
بیا حظ کن تماشا کن تماشا
بیا کاین ماه روزی خاک ما را
ببیند در میان خار و خارا
بیا بشنو نواهای شباهنگ
که اتش میزند بر سینه سنگ
بیا بشنو که میگوید به فریاد
بسی نوشیروان ها رفته از یاد
بیا بر روان ها اتش افکن
که اتش ها زدی بر سینه من
بیا بشنو ز سوز سینه نی
کی نی ها رسته از خاک جم وکی
بیا بشنو از این نای غم انگیز
که دارد ماتم بهرام و پرویز
بیا بشنو که می نالد به زاری
دریغ از این همه امیدواری
بیا بشنو که میگویند به صد اه
رود عمر از کف و کس نیس اگاه
بیا چون من بنه لب بر لب جام
که دنیا هست گورستان ایام
بیا تا می پرستی پیشه سازیم
بیا تا جان بر این اندیشه بازیم
بیا ای رشک گل های بهاری
بیا گل میکند شب زنده داری
بیا کاین لاله تا روز دگر نیست
که عمر گل دو روزی بیشتر نیست
بیا ما نیز همچو لاله پرپر
شویم از گردش این ماه و اختر
بیا چون جان بیا چون جان در اغوش
غم دنیای دون را کن فراموش
بیا گل با زبان بی زبانی
به ما گوید : جوانی هست فانی
بیا بشنو از این زیرو بم چنگ
که گوید شیشه خواهد خورد بر سنگ
بیا یک دم رمان با ما به جنگ است
سخن بسیار باقی وقت تنگ است
بیا ما بلبل باغ جنانیم
اگر چندیس دور از اشیانیم
چه حاصل تنگ نای این قفس را
بیا دریاب دست همنفس را

465 views مشاهده

اشعار فریدون مشیری – کاروان

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : پنج‌شنبه 29 ژانویه 2015

کاروان رفته بود و دیده من
همچنان خیره مانده بود به راه
خنده میزد به درد و رنجم , اشک
شعله میزد به تار و پودم , آه
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید زندگانی من .
رفته بودی و مانده بود به جا ,
شمع افسرده جوانی من !
شعله ی سینه سوز تنهایی
باز چنگال جانخراش گشود
دل من در لهیب این آتش
تا رمق داشت دست و پا زده بود !
چه وداعی , چه درد جانکاهی !
چه سفر کردن غم انگیزی .
نه نگاهی چنان که دل می خواست
نه کلام محبت آمیزی !
گر در آنجا نمیشدم مدهوش
دامنت را رها نمیکردم .
وه چه خوش بود , کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمیکردم .
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من , نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت
چه بگویم , فشار غم نگذاشت
که بگویم : (( خدا نگهدارت ! ))
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه میلرزید
روح من تازیانه ها میخورد
به گناهی که : عشق می ورزید .
او سفر کرد و کس نمیداند
من درین خاکدان چرا ماندم .
آتشی بعد کاروان ماند .
من همان آتشم که جا ماندم .

324 views مشاهده

اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهارشنبه 28 ژانویه 2015

نشسته رنگ جدایی به صفحه دل من
شکسته شاخه امید و خانه خاموش است
تنیده تار سیه عنکبوت نومیدی
فشرده پنجه و با روح من هم آغوش است
میان خانه ویرانه جوانی من
به هر طرف نگرم جای پای حرمان است
زبان گشوده شکاف شکنجه های فراق
در آرزوی کسی سوختن، نه آسان است!
به عشق روی تو دامن کشیدم از همه خلق
دریغ و درد که دامن کشان گذر کردی!
به اشک و آه دلی ناتوان نبخشودی
مرا به دام غم افکندی و سفر کردی!
شرار عشق تو ام آنچنان گرفت به جان
که نیمه راه بیابان شوق واماندم
کشید سیل حوادث به کام خویش مرا
تو بی خبر که من از کاروان جدا ماندم
جهان به چشم من از عشق تو همیشه بهار
به باغ خاطر شادم خزان نمی امد
نگاه گرم و نواز شکر تو چون امروز
چنین به جانب من سر گران نمی امد
کنار چشمه نوش تو تشنه جان دادم
به جان دوست که افسانه غم انگیزیست
بهار عمر و بهار جوانی من بود
همان زمان که تو گفتی به من
چه پاییزیست
هنوز برگ تری از بهار عشق و شباب
به جای مانده که چشم و چراغ این چمن است
در این خرابه در آغوش این سکوت حزین
هنوز یاد تو سرمایه حیات من است

377 views مشاهده

اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهارشنبه 28 ژانویه 2015

طوفان سهمناك به يغما گشود دست
مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست
لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس
طوفان فرو نشست
بادي چنين مهيب نزيبد بهار را
كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را
در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين
گل را و خار را
اكنون جمال باغ بسي محنت آور است
غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است
بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ
از اشك غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند
در موج سيل تا به گريبان نشسته ان
لب هاي باز كرده به لبخند شوق را
در خاك بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن
لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن
گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته
چون آرزوي من
مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم
خنديد برق رنج به بي آشيانيم
هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم
از زندگانيم

342 views مشاهده

اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : چهارشنبه 28 ژانویه 2015

دیگر به روزگار نمی بینم ،
آن عشق ها که تاب و توان سوزد ،
در سینه ها ز عشق نمی جوشد
آن شعله ها که خرمن جان سوزد
آن رنج ها که درد برانگیزد
وان درد ها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را
چنگی به تار جان بنوازد نیست
در سینه ، دل ، چو برگ خزان دیده
بی عشق مانده سر به گریبان است ،
از بوسه ی نسیم نمی لرزد
این برگ خشک تشنه ی طوفان است!
طوفان عشق نیست که دل ها را
در تنگنای سینه بلرزاند ؛
تا بر شراره های روان سوزش
شاعر سر شک شوق بیافشاند.
عشقی نه تا به سر فکند شوری
رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی
آتش زنم ز گرمی گفتاری!
من شمع دلفروز سخن بودم
اکنون زبان بریدن و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر
مانند روزگار ، فراموشم!

409 views مشاهده

اشعار فریدون مشیری – فردای ما

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : سه‌شنبه 27 ژانویه 2015

توی توی به خدا این که از دریچه ماه
نگاه میکند از مهر و بامنش سخن است
توی که روی تو مانند نو گلی شاداب
میان چشمه مهتاب بوسه گاه من است
توی توی به خدا این توی که در دل شب
مرا به بال محبت به ماه میخوانی
توی توی که مرا سوی عالم ملکوت
گهی به نام و گهی به نگاه میخوانی
توی توی به خدا این دیگر خیال تو نیست
خیال نیست به این روشنی و زیبایی
توی که امدی تا کنار بستر من
برای این که نمیرم ز درد تنهایی
توی توی به خدا این حرارت لب توست
به روی گونه سوزان و دیده تر من
گهی به سینه پر اضطراب من سر تو
گهی به سینه پر التهاب تو سر من
توی توی به خدا دلنشین چو رویایی
توی توی به خدا دلربا چو مهتابی
توی توی که ز امواج چشمه مهتاب
به اتش دلم از لطف میزنی اب
توی توی به خدا عشق و ارزوی منی
به سینه تا نفسی هست بیقرار توام
توی توی به خدا جان و عمر و هستی من
بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام
منم منم به خدا این منم که در همه حال
چو طفل گمشده مادر به جستجوی توام
منم که سوخته بال و پرم در اتش عشق
در ان نفس که بمیرم در ارزوی توام
منم منم به خدا این که در لباس نسیم
برای بردن تو باز میکند اغوش
من ان ستاره صبحم که دیدگان تو را
به خواب تا نسپارم نمیشوم خاموش
منم منم به خدا این منم که شب همه شب
به بام قصر تو پا مینهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم چه جای غم است
در این میانه فقط روی دوست باید دید
منم منم به خدا سایه تو نیست منم
نگاه کن منم ای گل که با تو همراهم
منم که گرد تو پر میزنم چو مرغ خیال
ز درد عشق تو تا ماه میرود اهم
منم منم به خدا این منم که سینه کوه
به تنگ امده از اشک و اه و زاری من
ز کوه هر چه پرسی جواب میگوید
گواه ناله شبهای بیقراری من
من و توایم که در اشتیاق میسوزیم
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دمد دگر ان روز
من و تو نیست میان من و تو این ماییم …

360 views مشاهده

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : سه‌شنبه 6 ژانویه 2015

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی بروی
خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی
جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی
بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم !؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی!؟
جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
خواستی عین قضات همه/دانی بروی
چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!
باید این گونه نگاهی بچکانی بروی
باشد این جان من این تو , بکشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی

348 views مشاهده