شبا وقتی که بیداری خدا هم با تو بیداره تا وقتی که نخوابی تو ازت چش ور نمیداره خدا میبینه حالت رو خدا میدونه حست رو از اون بالا میاد پایین خدا میگیره دسِت رو خدا میدونه تو قلبت چه اندازه تو غم داری خدا میدونه تو دنیا چه چیزی رو تو کم داری خدا …
Continue reading ترانههای عاشقانه
Tag:شعر های غمناک
ترانههای عاشقانه
فقط چند لحظه کنارم بشین یه رویای کوتاه، تنها همین ته آرزوهای من این شده ته آرزوهای ما رو ببین! فقط چند لحظه کنارم بشین فقط چند لحظه به من گوش کن هر احساسی رو غیر من تو جهان واسه چند لحظه فراموش کن برای همین چند لحظه یه عمر همه سهم دنیامو از من …
Continue reading ترانههای عاشقانه
ترانههای عاشقانه
میدونم دلت خیلی از من پُره میدونم چه زجری داری میکشی همه زنـدگیتو به هم ریختم عزیزم تو حق داری دلخور بشی منو با تموم بدیهام ببخش که هر لحظه از عاشقی دم زدم تو خواستی بمونی، بسوزی به پام منِ لعنتی زیر حرفم زدم چشاتو ندیدم، ازت دل بریدم دارم بی تو دنیامو از …
Continue reading ترانههای عاشقانه
ترانههای عاشقانه
فرصت ما تموم شده، باید از این قصه بریم فرقی نداره من و تو، کدوممون مقصریم خاطرهها رو یادمه، لحظه به لحظه مو به مو هیچی رو یاد من نیار، اونقد خرابم که نگو بد بودم و بدتر شدم .. میرم با پاهای خودم میرم نمیدونم کجا .. آخ کم آوردم به خدا دلگیرم از …
Continue reading ترانههای عاشقانه
ترانههای عاشقانه
این سکوت و این هوا و این اتاق شب به شب به خاطرم میاردت توی این خونه هنوزم یه نفر نمیخواد باور کنه نداردت نمیخواد باور کنه تو این اتاق دیگه ما با هم نفس نمیکشیم زیر لب یه عمر میگه با خودش ما که از همدیگه دست نمیکشیم به هوای روز برگشتن تو سر …
Continue reading ترانههای عاشقانه
نگاه کن به من
نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یک گلبرگ زودرنجی یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای …
Continue reading نگاه کن به من
و من چه شادترینم
و من چه شادترینم، برای آمدنت کنم هُمای دل و جان، فدای آمدنت سری که در همه احوال، سرفرازی کرد کنون نثار کنم من، به پای آمدنت شکوفه زد به گياه ِ دلم، بهار آمد ميان برف ِ زمستان، صفای آمدنت بگو به مُطرب و ساقی، که بزم آرایند به شادباش و، دم ِ دلگشای …
Continue reading و من چه شادترینم
نميدانم چطور بگويم
نمي دانم چطور بگويم و چگونه بفهمانم اين احساس را كه به قلم و زبان نمي آيد تو در نگاه مني تو در نفس مني تو بيرون و درون مني در چشمانم و در خيالم نپرس كه چه ها است افقهاي عشقم در توست و فقط با تو من دنيا را دو چيز مي دانم …
Continue reading نميدانم چطور بگويم
تو بمان با من
به تو می انديشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می انديشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان! تو بيا تو بمان با من . تنها تو بمان جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب من فدای …
Continue reading تو بمان با من
به تو میاندیشم
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم میگیری به تبسم ، …
Continue reading به تو میاندیشم
وقتي مياي صداي پات
وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد تاوقتي كه در وا ميشه، لحظه ديدن مي رسه هر چي كه جاده ست رو زمين، به سينه من مي رسه آه… اي كه تويي همه، كسم بي تو مي گيره، نفسم اگه تو رو …
Continue reading وقتي مياي صداي پات
اشعار فریدون مشیری – برد با کیست
سرو مینازید و میبالید سخت : – از من آیا هست زیباتر درخت؟ برد با من نیست آیا؟ من، پرند نوبهاری بیخزانم در بر است! گل به او خندید و گفت : – از تو زیباتر منم، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سر است. چهرهی نرگس به خودخواهی شکفت چشم بر یاران خام …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – برد با کیست