یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم! جیب هایم مطمئن ترند.! دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره. ولی ‘محبت’، “خیانت” میاره! کاش همه میدانستن دل بستن به “کلاغی که “دل” دارد، بهتر است از “طاوسی که زیبایی” دارد! کاش میشد انگشت را تا …
Continue reading درس زندگانی
Tag:love
رابطه ها
برخي رابطه ها ظريفند، طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند! اما… برخي رابطه ها چنان زمختند، كه ما را زخمي مي كنند! تو آهسته آهسته بلند مي شوي… به را مي اُفتي… و مي روي. در اين راه رفتن ها، قلبت بارها زخمي مي شود… از همين رو، آبديده مي شوي، ياد مي گيري …
Continue reading رابطه ها
عاشق زنی مشو
عاشق زني مشو… كه مي انديشد، كه مي داند، كه داناست، كه توان پرواز دارد، يا زني كه خود را باور دارد! عاشق زني مشو… كه هنگام عشق ورزيدن، مي خندد يا مي گريد، كه قادر است جسمش را به روح بدل كند، و از آن بيشتر “عاشق شعر است”! (اينان خطرناكترين ها هستند) و …
Continue reading عاشق زنی مشو
اعتماد به خدا
دل بسپار … به آتشی که نمى سوزاند ” ابراهیم ” را و دریایى که غرق نمی کند ” موسى ” را نهنگی که نمیخورد “یونس” را کودکی که مادرش او را به دست موجهاى ” نیل ” می سپارد تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند …
Continue reading اعتماد به خدا
غروب
دوباره داره غروب میشه دلهره دارم و یک غم عجیب و فاصله دارم ازخودم این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنار تو…. من دوباره سخت درخود فرو میروم…. غرق اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغض سنگین می آید ودر گلویم مینشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم… …
Continue reading غروب
تو خوب باش
براي آدمها چه آنها كه برايت عزيزند چه آنهايي كه فقط دوست هستند خاطره هاي خوب بساز…! آنقدر برايشان خوب باش كه اگر روزي … هر چه بود گذاشتي و رفتي، در كنج قلبشان جايي برايت باشد، هر از گاهي … دست دراز كنند و بخواهند كه باشي هر از گاهي دلتنگ بودنت شوند… مي …
Continue reading تو خوب باش
آسمان غمینِ اهوازم
آهِ سردی که در شکارِ منی بغضِ دردی که یادگارِ منی تو غریبانه سوزِ پاییزی برگِ زردی که در بهارِ منی تنِ سردم تمامِ دیوارَست تو دریچه که در حصارِ من نیست بالاتر از کدورتِ تو ای سیاهی که روزگارِ منی! آسِمانِ غمینِ اهوازم هم تو گردُ تو هَم غبارِ منی برقراری به لوحِ سینه …
Continue reading آسمان غمینِ اهوازم
رنگ آرامش
گاهی … برای رها شدن از زخم های زندگی باید بخشید و گذشت … میدانم بخشیدن کسانی که از آن زخم ها خورده ایم، سخت ترین کار دنیاست … ولی … تا زماتی که هر صبح چشمان خود را با کینه باز کنیم و آدم ها و ،خاطرات تلخ را زنده نگه داریم و در ذهن …
Continue reading رنگ آرامش
پاییز
پاییز آن سال خورشید زودتر از همیشه می آمد و خیلی بی سر و صدا هم می رفت … پاییز آن سال آفتابی به سرم نبود … سرمایش پهلو به پهلوی زمستان می زد و زمستانش جرات برخواستن از خواب نه ماهه اش را نداشت … درست مثل دستهای من که از شدت سوز در …
Continue reading پاییز
هنوز هم
تقدیر را می پذیرم سعی می کنم هر چه را زمستان از من گرفته در بهار پس بگیرم هنوز روز ها وچیز های زیادی باقیست هنوز دنیا زیبایی های بسیار دارد هنوز خیلی چیزها را دوست دارم هنوز می توانم همه را دوست داشته باشم ای دل غمگین مباش هنوز کبوتران زایش می کنند هنوز …
Continue reading هنوز هم
فریاد مردی که منم
پشت این شیشه های کثیف کورسویی از نور اگر هم هست … پیدا نیست … در خانه ای که یخ زده از خاطرات دور یا نزدیک دیوارهای نم گرفته می گویند: زندگی زیبا نیست!!! رو به دیوار … رو به سکوتهای ملالت بار آه اگر نبود کوری و کری…. میدیدم نطفه ام را تمام هستی …
Continue reading فریاد مردی که منم
عاشق باران
ﺗﻮ ﻫﺮ ﺷﻬﺮِ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﯿﺎﺩ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻪ ﺗﻮ ﺑﻐﺾ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﮕﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪ ؟ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﮕﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﺮﺩ ؟ ﻣﮕﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﺒﺎﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﻝ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻨﮓ ﻧﺸﻪ؟ ﭼﻪ ﺯﺧﻢ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﯾﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯿﮑﺸﻪ …
Continue reading عاشق باران