روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسانی برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه را نمی بندند قفل افسانه ئی ست و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است …
Continue reading بوسه کمترین سرود
Tag:بوسه
ای آشنای من
اي آشناي من! برخيز و با بهار سفر کرده بازگرد تا چون شکوفه هاي پرافشان سيب گلبرگ لب به بوسه خورشيد باز کنيم. برخيز و بازگرد با عطر صبحگاهي نارنجهاي سرخ از دور، از دهانه دهليز تاکها چون باد، خوش غبار برانگيز و بازگرد و يک صبح خنده رو، وقتي که با بهار گل افشان …
Continue reading ای آشنای من
فرصت خداحافظی
فقط يك چيز از خداحافظى بدتر است: فرصت خداحافظى پيدا نكردن. اين زخم هميشه تازه مي ماند و هر چه نگفته اى و هرچه نكرده اى تا ابد عذابت مى دهد. در هر چهره ى بيگانه او را مى بينى، در هر لحظه ى بعد از او و به خودت مى گويى ا گر آن …
Continue reading فرصت خداحافظی
پیش چشم این اهالی
بی وفایــی پیش چشم این اهالی خوب نیست التماست می کنم این بی خیالی خوب نیست خنده های رفتنت در کوچـــه ها ویــران گرند گریه های ماندنم در این حوالی خوب نیست مادرم می گفت:شاید یک غروبی آمدی انتظار سرنوشت احتمالی خوب نیست بی تو مشغــول تمـــام ِ خاطرات رفته ام ای تمام هستی ام …
Continue reading پیش چشم این اهالی
به رسم صبر
به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد پریشان است گیسویی در این باد و پریشانتر مسلمانی که میخواهد نگاهش را نگه دارد عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار که این دیوانه تنها تکیهگاهش را نگه دارد به روی صورتم گیسوی او مهمان …
Continue reading به رسم صبر
تنهایی من
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی مثل بیدی زلف ها را …
Continue reading تنهایی من
خسته ام بعد تو
خسته ام بعد تو از این همه شب بیداری دم به دم یاد تو و درد و غم و بیداری برو هر جا بنشین پشت سرم حرف بزن این چنین نیست ولی رسم امانت داری قهوه ی تلخ رقیبان که مرا خواهد کشت سهم من از تو شد این رسم بد قاجاری دل من خواست …
Continue reading خسته ام بعد تو
شهر عشق
در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم یارای گفتن گلهها نیست، بگذریم دردیست در دلم که دوایش نگاه توست دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟ گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم… ابری که میگذشت به آهنگ گریه گفت: دنیا مکان «ماندن» ما نیست، «بگذریم» هرچند …
Continue reading شهر عشق
سنگین است
اینکه از دور تماشا کنمت سنگین است در دلم باشی و حاشا کنمت سنگین است بعد هر بغض که شاعر بشوی می فهمی هر کجای غزلم جا کنمت سنگین است تلخ باشی و دم از واژه ی شیرین بزنی پشت هر قافیه پیدا کنمت سنگین است هی نخوابی و دلم شور دلت را بزند او …
Continue reading سنگین است
مرا برد از یاد
ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟ بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟ در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟ محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت آوار غمت بـــر ســــرم افتـــاد ، کجایی ؟ آســودگی ام ، زنــدگی …
Continue reading مرا برد از یاد
لب های تو
لب های تو لب نیست ! عذابیست الهی باید که عذابی بچشم گاه به گاهی در لحظه دیدار تو ، گفتم که بعید است چشمان تو من را نکشاند به تباهی لب های تو نایاب تر از آب حیات است تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی این کار خدا بوده که یکباره بیفتد در …
Continue reading لب های تو
درس زندگانی
یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم! جیب هایم مطمئن ترند.! دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره. ولی ‘محبت’، “خیانت” میاره! کاش همه میدانستن دل بستن به “کلاغی که “دل” دارد، بهتر است از “طاوسی که زیبایی” دارد! کاش میشد انگشت را تا …
Continue reading درس زندگانی