ابرِ آواره آشفته دهر سايه بر سينه خارا افكند باد، ديوانه زنجيري كوه ناگهان سلسله از پا افكند رعد، جادوگر زنداني چرخ لرزه بر عالم بالا افكند برق را مشعل آشوب به دست ظلمتي منقلب و وحشتزا قرص خورشيد فرو برد به كام ابر، موجي زد و باران و تگرگ ريخت در بزم طرب سنگ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سیل میگون
Tag:شعر های غمناک
اشعار فریدون مشیری – بیا ای نازنین
بیا ای نازنین تا شاد باشیم بیا از بند غم آزاد باشیم بیا تا مانده شوری از جوانی نکو دانیم قدر زندگانی بیا تا آگه از باد خزانیم دمی قدر گلستان را بدانیم بیا تا هست دمسازی به از غم نشاید گشت با غم یار وهمدم بیا جانا /جهان بی اعتبار است بیا کاین عمرها …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بیا ای نازنین
اشعار فریدون مشیری – کاروان
کاروان رفته بود و دیده من همچنان خیره مانده بود به راه خنده میزد به درد و رنجم , اشک شعله میزد به تار و پودم , آه رفته بودی و رفته بود از دست عشق و امید زندگانی من . رفته بودی و مانده بود به جا , شمع افسرده جوانی من ! شعله …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – کاروان
اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست
نشسته رنگ جدایی به صفحه دل من شکسته شاخه امید و خانه خاموش است تنیده تار سیه عنکبوت نومیدی فشرده پنجه و با روح من هم آغوش است میان خانه ویرانه جوانی من به هر طرف نگرم جای پای حرمان است زبان گشوده شکاف شکنجه های فراق در آرزوی کسی سوختن، نه آسان است! به …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست
اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
طوفان سهمناك به يغما گشود دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس طوفان فرو نشست بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين گل را و خار را اكنون جمال باغ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان
دیگر به روزگار نمی بینم ، آن عشق ها که تاب و توان سوزد ، در سینه ها ز عشق نمی جوشد آن شعله ها که خرمن جان سوزد آن رنج ها که درد برانگیزد وان درد ها که روح گدازد نیست آن شوق و اضطراب که شاعر را چنگی به تار جان بنوازد نیست …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان
اشعار فریدون مشیری – فردای ما
توی توی به خدا این که از دریچه ماه نگاه میکند از مهر و بامنش سخن است توی که روی تو مانند نو گلی شاداب میان چشمه مهتاب بوسه گاه من است توی توی به خدا این توی که در دل شب مرا به بال محبت به ماه میخوانی توی توی که مرا سوی عالم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فردای ما
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی نامه ای خیس به دستم برسانی بروی در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود قصدت این بود از اول که نمانی بروی خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی تلخ بود این …
Continue reading آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی