اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان

دیگر به روزگار نمی بینم ، آن عشق ها که تاب و توان سوزد ، در سینه ها ز عشق نمی جوشد آن شعله ها که خرمن جان سوزد آن رنج ها که درد برانگیزد وان درد ها که روح گدازد نیست آن شوق و اضطراب که شاعر را چنگی به تار جان بنوازد نیست …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان