اشعار فریدون مشیری – ای ستاره ها

ای ستاره ها که از جهان دور چشمتان به چشم بی فروغ ماست نامی از زمین و از بشر شنیده اید درمیان آبی زلال آسمان موج دود و خون و آتشی ندیده اید این غبار محنتی که در دل فضاست این دیار وحشتی که در فضا رهاست این سرای ظلمتی که آشیان ماست در پی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ای ستاره ها

اشعار فریدون مشیری – شکوفه ای بر شراب

چو از بنفشه بوی صبح برخیزد هزار وسوسه در جان من برانگیزد کبوتر دلم از شوق میگشاید بال که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد دلی که غنچه نشکفته ندامت هاست بگو به دامن باد سحر نیاویزد فدای دست نوازشگر نسیم شوم که خوش به جام شرابم شکوفه میریزد تو هم مرا به نگاهی شکوفه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شکوفه ای بر شراب

اشعار فریدون مشیری – فقر

ای بینوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست در گوشه ای بمیر! كه این راه ، راه توست این گونه گداخته ، جز داغ ننگ نیست وین رخت پاره ، دشمن حال تباه توست در كوچه های یخ زده ، بیمار و دربدر جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست باور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فقر

اشعار فریدون مشیری – چشمان ساقی

مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را بهشت عشق من در برگ ریز یاد ها گم شد مگر از جام میگیرم سراغ چشم یارم را به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را به جام روزگارانش شراب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – چشمان ساقی

اشعار فریدون مشیری – دلبر من

ای دل لبریز از شوق و امید کاش میدیدی که فردا نیستیم کاش میدیدی که چون پنهان شدیم در همه آفاق پیدا نیستیم گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست کاندر این هنگامه تنها نیستیم بدتر از مرگ است ان دردی که باز زندگی میخندد و ما نیستیم

اشعار فریدون مشیری – غبار بیابان

بیابان تا بیابان در غبار است چراغ چشم ها در انتظار است غبار هر بیایان را سواری ست غبار این بیابان بی سوار است

اشعار فریدون مشیری – دست های من

به دست های او نگاه میکنم که میتواند از زمین هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد و میتواند از فضا هزارها ستاره را به زیر پر درآورد به دست های خود نگاه میکنم که از سپیده تا غروب هزار کاغذ سپیده را سیاه میکند هزار لحظه عزیز را تباه میکند مرا فریب میدهد ترا فریب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست های من

اشعار فریدون مشیری – ابر غم

تا غم آویز آفاق خاموش ابرها سینه بر هم فشرده خنده روشنی های خورشید در دل تبرگی های فسرده ساز افسانه پرداز باران بانگ زاری به افلاک برده ناودان ناله سر داده غمناک روز در ابرها رو نهفته کس نمی گیرد از او سراغی گر نگاهی دود سوی خورشید کور سو میزند شب چراغی ور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ابر غم

اشعار فریدون مشیری – بی تو مهتاب

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بی تو مهتاب

اشعار فریدون مشیری – غریب

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانیم که پرستوی بوسه ات بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود اما چه میکنی دل را که در بهشت خدا هم غریب بود

اشعار فریدون مشیری – جهان هنر

رفت انکه در جهان هنر جز خدا نبود رفت آنکه یک نفس ز خدایی جدا نبود افسرد نای و ساز و شکست و ترانه مرد ظلمی چنین بزرگ خدایا روا نبود بی او ز ساز عشق نوایی نمی رسد تا بود ساز عشق چنین بی نوا نبود از جان خود به روی هنر مایه میگذاشت …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – جهان هنر

اشعار فریدون مشیری – صبح آشنایی

در صبح آشنایی شیرین مان تو را گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود در این غروب تلخ جدایی هنوز هم می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود می خواستی به خاطر سوگند های خویش در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی میخواستی به پاس صفای سرشک من این گونه دل شکسته به خاکم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – صبح آشنایی