مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را بهشت عشق من در برگ ریز یاد ها گم شد مگر از جام میگیرم سراغ چشم یارم را به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را به جام روزگارانش شراب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – چشمان ساقی