اشعار فریدون مشیری – صبح آشنایی

در صبح آشنایی شیرین مان تو را گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود در این غروب تلخ جدایی هنوز هم می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود می خواستی به خاطر سوگند های خویش در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی میخواستی به پاس صفای سرشک من این گونه دل شکسته به خاکم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – صبح آشنایی