ای دل لبریز از شوق و امید کاش میدیدی که فردا نیستیم کاش میدیدی که چون پنهان شدیم در همه آفاق پیدا نیستیم گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست کاندر این هنگامه تنها نیستیم بدتر از مرگ است ان دردی که باز زندگی میخندد و ما نیستیم
Tag:شعر های غمناک
اشعار فریدون مشیری – غبار بیابان
بیابان تا بیابان در غبار است چراغ چشم ها در انتظار است غبار هر بیایان را سواری ست غبار این بیابان بی سوار است
اشعار فریدون مشیری – دست های من
به دست های او نگاه میکنم که میتواند از زمین هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد و میتواند از فضا هزارها ستاره را به زیر پر درآورد به دست های خود نگاه میکنم که از سپیده تا غروب هزار کاغذ سپیده را سیاه میکند هزار لحظه عزیز را تباه میکند مرا فریب میدهد ترا فریب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست های من
اشعار فریدون مشیری – ابر غم
تا غم آویز آفاق خاموش ابرها سینه بر هم فشرده خنده روشنی های خورشید در دل تبرگی های فسرده ساز افسانه پرداز باران بانگ زاری به افلاک برده ناودان ناله سر داده غمناک روز در ابرها رو نهفته کس نمی گیرد از او سراغی گر نگاهی دود سوی خورشید کور سو میزند شب چراغی ور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ابر غم
اشعار فریدون مشیری – بی تو مهتاب
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بی تو مهتاب
اشعار فریدون مشیری – غریب
دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانیم که پرستوی بوسه ات بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود اما چه میکنی دل را که در بهشت خدا هم غریب بود
اشعار فریدون مشیری – صبح آشنایی
در صبح آشنایی شیرین مان تو را گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود در این غروب تلخ جدایی هنوز هم می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود می خواستی به خاطر سوگند های خویش در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی میخواستی به پاس صفای سرشک من این گونه دل شکسته به خاکم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – صبح آشنایی
اشعار فریدون مشیری – شب تا سحر
شب تا سحر من بودم و لالای باران اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد غوغای پندارم نمی مرد غمگین و دلسرد روحم همه رنج جان همه درد آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد چشمان تبدارم نمی خفت افسانه گوی ناودان افسانه می گفت ازاد و وحشی باد شبگرد از بوی میخک های …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شب تا سحر
اشعار فریدون مشیری – شب و سحر
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست وجودم از تمناي تو سرشار است زمان در بستر شب خواب وبيدار است هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز خيالم چون كبوتري وحشي مي كند پرواز رود آنجا كه مي بافند كولي های جادو ، گيسوي شب را همان جاها …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شب و سحر
اشعار فریدون مشیری -آهنگ اشتیاق
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق آزار اين رميده سر در كمند را بگذار سر به سينه من تا بگويمت اندوه چيست عشق كدام است غم كجاست بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان عمري است در هواي تو از …
Continue reading اشعار فریدون مشیری -آهنگ اشتیاق
اشعار فریدون مشیری – گل امید
هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی، پیداست كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی ازین آب آتشین دریاب به جام هستی ما، ای شراب عشق بجوش …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گل امید
اشعار فریدون مشیری – دیوانه
یکی دیوانهای آتش برافروخت در آن هنگامه جانِ خویش را سوخت همه خاکسترش را باد میبُرد وجودش را جهان از یاد میبُرد تو همچون آتشی ای عشقِ جانسوز من آن دیوانه مردِ آتش افروز من آن دیوانه ی آتش پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دیوانه