شب تا سحر من بودم و لالای باران اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد غوغای پندارم نمی مرد غمگین و دلسرد روحم همه رنج جان همه درد آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد چشمان تبدارم نمی خفت افسانه گوی ناودان افسانه می گفت ازاد و وحشی باد شبگرد از بوی میخک های …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شب تا سحر