طوفان سهمناك به يغما گشود دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس طوفان فرو نشست بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين گل را و خار را اكنون جمال باغ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
Tag:شاعران معاصر ایران
اشعار فریدون مشیری – اژدهای زمان
اژدهای زمان تشنه کام است می خورد هر نفس خون ما را ای خدا یک نفس یاریم کن تا خورم خون این اژدها را چشم بر زندگی وا نکرده می کند مرگ زورآزمایی رنگ صبح جوانی ندیده شام پیری کند خود نمایی سینه ها مدفن آرزوها رنج و ناکامی از حد فزون شد ای بسا …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – اژدهای زمان
اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان
دیگر به روزگار نمی بینم ، آن عشق ها که تاب و توان سوزد ، در سینه ها ز عشق نمی جوشد آن شعله ها که خرمن جان سوزد آن رنج ها که درد برانگیزد وان درد ها که روح گدازد نیست آن شوق و اضطراب که شاعر را چنگی به تار جان بنوازد نیست …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان
اشعار فریدون مشیری – آرام دل و دیده ی ما
آرام دل و دیده ی ما از سفر آید تا بی خبرم شاد کند بی خبر آید اندر پی این شام سیه چون سحر آید خورشید بر آید تا رنگ فراق از دل تنگم بزداید اول به سراغ من افسرده دل آید در ظلمت این کلبه چو مه رخ بنماید آغوش گشاید من از دل …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – آرام دل و دیده ی ما
اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته
دو چشم خسته اش از اشک تر بود ز روی دفترم چون دیده برداشت غمی توی نگاهش رنگ می باخت حدیثی تلخ در آن یک نظر داشت مرا حیران از این نازک دلی کرد مگر این نغمه ها در او اثر داشت چرا دل را به خاکستر نشانید اگر از سوز پنهانش خبر داشت نخستین …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته
اشعار فریدون مشیری – فردای ما
توی توی به خدا این که از دریچه ماه نگاه میکند از مهر و بامنش سخن است توی که روی تو مانند نو گلی شاداب میان چشمه مهتاب بوسه گاه من است توی توی به خدا این توی که در دل شب مرا به بال محبت به ماه میخوانی توی توی که مرا سوی عالم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فردای ما
خراب میخانه
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر باز كن ساقی مجلس سر مینای دگر امشبی را كه در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر مست مستم مشكن قدر خود ای پنجه غم …
Continue reading خراب میخانه
اشعار شهریار – غم دنیا
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی وای بر من تن تنها و غم دنیایی تیرباران فلک فرصت آنم ندهد که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست حیف از ناله معصوم هزارآوایی آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی …
Continue reading اشعار شهریار – غم دنیا
اشعار شهریار – سپاه صبح
سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی به لاجورد افق ته کشیده برکه شب مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید خروس دهکده از صیحه سحرگاهی به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه بسا که قافله آه کرده ام راهی نمانده چشمه آب …
Continue reading اشعار شهریار – سپاه صبح
اشعار شهریار – شب ماند و سیاهی
ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب …
Continue reading اشعار شهریار – شب ماند و سیاهی
اشعار شهریار – قناعت
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی یک عمر قناعت نتوان کرد الهی دیریست که چون هاله همه دور تو گردم چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر در آرزوی آن که بیابم به تو راهی نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن …
Continue reading اشعار شهریار – قناعت
اشعار شهریار – دالا بهشت
شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی افسون چشم آبی در سایه روشن شب با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است کی در نگاه آهوست …
Continue reading اشعار شهریار – دالا بهشت