اشعار فریدون مشیری – پرواز

پرواز میکردیم بالای سر خورشید در آبی گسترده می تابید بیدار روشن پاک پایین سراسر کوه بود کوه بود کوه با صخره های سرکشیده تا پرند ابر با کام خشک دره های تنگ افسرده در آن نعره تندر افتاد ه در آن لرزه کولاک من در کنار پنجره خاموش پیشانی داغم به روی شیشه نمناک …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پرواز

اشعار فریدون مشیری – بازگشت دوباره

تنها نگاه بود و تبسم میان ما تنها نکاه بود و تبسم! اما…نه: گاهی از تب هیجان ها بی تاب می شدیم گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت دست تو بود و دست من این دوستان پاک کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند وز …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بازگشت دوباره

اشعار فریدون مشیری – بدرود تابستان

پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید آفتاب زرد کم کم نهفت بر سر گیسوی گندم زارها بوسه بدرود تابستان شکفت از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید از تو بود از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بدرود تابستان

اشعار فریدون مشیری – پای دیوار

پای دیوار بلند کاج ها در پناه از آفتاب گرم دشت آهوی چشمان او در سبزه زار چشم من می گشت سبزه زاری بود و رازی داشت تا دیاری دور چشم انداز بازی داشت برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک جان گرفتم زیر باران نوازش های …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پای دیوار

اشعار فریدون مشیری – دریچه ای رو به آسمان

در پیش چشم خسته من دفتری گشود کز سال های پیش چندین هزار عکس در آن یادگار بود تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها رخسار خاک خورده در خاک خفته ها چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال لبهای بی تبسم شان قصه زوال بگسسته از وجود پیوسته با خیال هر صفحه پیش چشمم دیوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دریچه ای رو به آسمان

اشعار فریدون مشیری – ای ستاره ها

ای ستاره ها که از جهان دور چشمتان به چشم بی فروغ ماست نامی از زمین و از بشر شنیده اید درمیان آبی زلال آسمان موج دود و خون و آتشی ندیده اید این غبار محنتی که در دل فضاست این دیار وحشتی که در فضا رهاست این سرای ظلمتی که آشیان ماست در پی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ای ستاره ها

اشعار فریدون مشیری – شکوفه ای بر شراب

چو از بنفشه بوی صبح برخیزد هزار وسوسه در جان من برانگیزد کبوتر دلم از شوق میگشاید بال که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد دلی که غنچه نشکفته ندامت هاست بگو به دامن باد سحر نیاویزد فدای دست نوازشگر نسیم شوم که خوش به جام شرابم شکوفه میریزد تو هم مرا به نگاهی شکوفه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شکوفه ای بر شراب

اشعار فریدون مشیری – فقر

ای بینوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست در گوشه ای بمیر! كه این راه ، راه توست این گونه گداخته ، جز داغ ننگ نیست وین رخت پاره ، دشمن حال تباه توست در كوچه های یخ زده ، بیمار و دربدر جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست باور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فقر

اشعار فریدون مشیری – چشمان ساقی

مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را بهشت عشق من در برگ ریز یاد ها گم شد مگر از جام میگیرم سراغ چشم یارم را به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را به جام روزگارانش شراب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – چشمان ساقی

اشعار فریدون مشیری – دلبر من

ای دل لبریز از شوق و امید کاش میدیدی که فردا نیستیم کاش میدیدی که چون پنهان شدیم در همه آفاق پیدا نیستیم گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست کاندر این هنگامه تنها نیستیم بدتر از مرگ است ان دردی که باز زندگی میخندد و ما نیستیم

اشعار فریدون مشیری – غبار بیابان

بیابان تا بیابان در غبار است چراغ چشم ها در انتظار است غبار هر بیایان را سواری ست غبار این بیابان بی سوار است

اشعار فریدون مشیری – دست های من

به دست های او نگاه میکنم که میتواند از زمین هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد و میتواند از فضا هزارها ستاره را به زیر پر درآورد به دست های خود نگاه میکنم که از سپیده تا غروب هزار کاغذ سپیده را سیاه میکند هزار لحظه عزیز را تباه میکند مرا فریب میدهد ترا فریب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست های من