من با کدام دل به تماشا نشسته ام آسوده مرگ آب و هوا و نبات را مرگ حیات را ؟ من با کدام یارا در این غبار سنگین مرگ پرنده ها را خاموش مانده ام ؟ در انهدام جنگل در انقراض دریا در قتل عام ماهی من با کدام مایه صبوری فریاد برنداشته ام آی!….؟ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فریاد های سوخته
Tag:شاعران معاصر ایران
اشعار فریدون مشیری – کسی باور نخواهد کرد
کسی باور نخواهد کرد اما من به چشم خویش می بینم که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد نه بیمار است نه بر دار است نه درقلبش فرو تابیده شمشیری نه تا پر در میان سینه اش تیری کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری لبش خندان و دستش گرم نگاهش …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – کسی باور نخواهد کرد
اشعار فریدون مشیری – فریاد
یک سینه بود و این همه فریاد می برد بانگ خود را تا برج آسمان می کوفت مشت خود را بر چهره زمان زنجیر می گسست دیوار می شکست انگار حق خود را می خواست می زد به قلب توفان می افتاد می رفت و خشمگین تر برمی گشت می ماند و سهمگین تر برمی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فریاد
اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته
لب دریا نسیم و آب و اهنگ شکسته ناله های موج بر سنگ مگر دریا دلی داند که ما را چه توفان هاست دراین سینه تنگ تب و تابی است در موسیقی اب کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟ فرازش شوق هستی شور پرواز فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب سپردم سینه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته
اشعار فریدون مشیری – گلهای پرپر
شبی که پرشده بودم زغصه های غریب به بال جان سفری تا گذشته ها کردم چراغ دیده برافروختم به شعله اشک دل گداخته را جام جان نما کردم هزار پله فرا رفتم از حصار زمان هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم به شهر خاطره ها چون مسافران غریب گرفتم از همه کس دامن و …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گلهای پرپر
اشعار فریدون مشیری – ابر و باران
چگونه این همه باران چگونه این همه آب که آسمان و زمین را به یکدیگر پیوست به خشک سال دل و جان ما نمی نفشاند ؟ چه شد ؟ چگونه شد آخر که دست رحمت ابر که خار و خاک بیابان خشک را جان داد لهیب تشنگی جاودانه ما را به جرعه ای ننشاند نه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ابر و باران
اشعار فریدون مشیری – زمانه ای دیگر
نه غار کهف نه خواب قرون چه میبینم ؟ به چشم هم زدنی روزگار برگشته است به قول پیر سمرقند همه زمانه دگر گشته است چگونه پهنه خاک که ذره ذره آب و هوا و خورشیدش چو قطره قطره خون در وجود من جاری است چنین به دیده من ناشناس می آید ؟ میان این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – زمانه ای دیگر
اشعار فریدون مشیری – خانه صبح
در ساغر ما گل شرابی نشکفت در این شب تار ماهتابی نشکفت گفتم به ستاره خانه صبح کجاست؟ افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
اشعار فریدون مشیری – پیراهن مهتاب
طشت بزرگ اسمان از لاجورد صبحدم لبریز اینجا و انجا ابر چون کف های لغزنده رها بر اب اویخته بر شاخه های سرو پیراهن مهتاب
اشعار فریدون مشیری – ستاره سحر
سحر که نسترن سرخ باغ همسایه فرستد از لب ایوان به آفتاب درود و ابشار غزل های شاد گنجشکان ز اوج سبز درختان به کوچه میریزد و خانه از نفس گرم یاس لبریز است من از سرودن یک شعر تازه می آیم که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ به های های غریبانه اشک …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ستاره سحر
اشعار فریدون مشیری – لحاف کهنه
لحاف کهنه زال فلک شکافته شد و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است آهای لحاف پاره خود رابه بام ما متکان که گرچه پنبه ما را همیشه آفت خورد و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست جهان به کام حریفان پنبه در گوش …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – لحاف کهنه
اشعار فریدون مشیری – درس کودکانه
تنها درخت کوچه ما در میان شهر تیری است بی چراغ اهل محله مردم زحمتکش صبور از صبح تا غروب در انتظار معجزه ای شاید در کار برق و آب امضای این و آن را طومار می کنند شب ها میان ظلمت مطلق سکوت محض بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح هموار میکنند …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – درس کودکانه