یک سینه بود و این همه فریاد می برد بانگ خود را تا برج آسمان می کوفت مشت خود را بر چهره زمان زنجیر می گسست دیوار می شکست انگار حق خود را می خواست می زد به قلب توفان می افتاد می رفت و خشمگین تر برمی گشت می ماند و سهمگین تر برمی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فریاد