جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است ، جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ، خيال انگيز ! ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه سرمستيم در من اين احساس : مهر مي ورزيم ، پس هستيم !
Tag:شاعران معاصر ایران
اشعار فریدون مشیری – دام
خورشيد ، در آفاق مغرب بود و ، جنگل را ، – تا دور دست كوه – در درياي آتش شعله ور مي كرد . اينجا و آنجا ، مرغكي تنها ، رها در باد . بر آب هاي نيلي دريا گذر مي كرد ! دريا ، گرسنه ، تشنه ، اما سر به سر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دام
اشعار فریدون مشیری – سلام
سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما ! هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا ! سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت . هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا ! سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟ بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سلام
اشعار فریدون مشیری – امیر کبیر
رميده از عطش سرخ آفتاب كوير غريب و خسته رسيدم به قتلگاه امير زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده زمين ، هنوز همين جان سخت لال شده جهان هنوز همان دست بسته ي تقدير هنوز ، نفرين مي بارد از در و ديوار هنوز ، نفرت از پادشاه بد كردار هنوز وحشت از جانيان آدمخوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – امیر کبیر
اشعار فریدون مشیری – با گذشت یاد کنید
ما که میخواستیم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم ما که میخواستیم نیکی و مهر حکم رانند در جهان با هم شوربختی نگر که در همه عمر خود نبودیم مهربان باهم: ای شمایان که باز میگذرید بعد ما زیر اسمان با هم گر رسید ان دمی که ادمیان دوست گشتند و همزبان با هم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – با گذشت یاد کنید
اشعار فریدون مشیری – جهان خوب
آيا اجازه دارم، از پاي اين حصار در رنگ آن شكوفه شاداب بنگرم وز لاي اين مشبك خونين خارخار، – اين سيم خاردار- يك جرعه آب چشمه بنوشم؟ « بيرون، جلوي در» چندان كه مختصر رمقي آورم بهدست، در پاي اين درخت، بياسايم، آيا اجازه دارم؟! يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم، وين بغض قرنها« …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – جهان خوب
اشعار فریدون مشیری – خاک پدران
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی از خانه برون چیست که از خویش به در شو گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش ور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – خاک پدران
اشعار فریدون مشیری – نا امید
وقتی ستاره نیز سو سوی روزنی به رهایی نیست آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره با آن نگاه غمگین تا ژرف آسمان را می کاوید آنگاه بازمیگشت نویمد و میگریست
اشعار فریدون مشیری – نیایش
آفتابت – كه فروغ رخ «زرتشت» در آن گل كردهست آسمانت – كه ز خمخانه «حافظ» قدحي آوردهست كوهسارت – كه بر آن همت «فردوسي» پر گستردهست بوستانت – كز نسيم نفس «سعدي» جان پروردهست همزبانان مناند. مردم خوب تو، اين دل به تو پرداختگان سر و جان باختگان، غير تو نشناختگان پيش شمشير بلا …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – نیایش
اشعار فریدون مشیری – برگهای زرد
تاب می خورم تاب می خورم می روم به سوی مهر می روم به سوی ماه در کجا به دست کیست بند گاهواره ام ؟ برگهای زرد برگهای زرد روی راهی از ازل کشیده تا ابد مثل چشم های منتظر نگاه میکنند در نگاهشان چگونه بنگرم چگونه ننگرم ؟ از میانشان چگونه بگذرم چگونه نگذرم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – برگهای زرد
اشعار فریدون مشیری – انتظار سیاه
چنان فشرده شب تیره پا که پنداری هزار سال بدین حال باز می ماند به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب خروس آیه آرامشی نمی خواند چه انتظار سیاهی سپیده می داند ؟
اشعار فریدون مشیری – اندوه جاودان
چه می گذشت آنجا که از طلوع سحر به جای موج سپاس از دمیدن خورشید به جای بانگ نیایش در آستانه صبح غبار و دود به اوج کبود جاری بود هوای سربی سنگین به سینه ها می ریخت لهیب کوره آهن به شهر می پیچید چه میگذشت آنجا که جای نازگل و ساز و باد …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – اندوه جاودان