رميده از عطش سرخ آفتاب كوير غريب و خسته رسيدم به قتلگاه امير زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده زمين ، هنوز همين جان سخت لال شده جهان هنوز همان دست بسته ي تقدير هنوز ، نفرين مي بارد از در و ديوار هنوز ، نفرت از پادشاه بد كردار هنوز وحشت از جانيان آدمخوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – امیر کبیر