شبی که پرشده بودم زغصه های غریب به بال جان سفری تا گذشته ها کردم چراغ دیده برافروختم به شعله اشک دل گداخته را جام جان نما کردم هزار پله فرا رفتم از حصار زمان هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم به شهر خاطره ها چون مسافران غریب گرفتم از همه کس دامن و …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گلهای پرپر