سحر که نسترن سرخ باغ همسایه فرستد از لب ایوان به آفتاب درود و ابشار غزل های شاد گنجشکان ز اوج سبز درختان به کوچه میریزد و خانه از نفس گرم یاس لبریز است من از سرودن یک شعر تازه می آیم که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ به های های غریبانه اشک …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ستاره سحر