مردم اینجا چقدر مهربانند دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوخـتند دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری بر سرم گذاشتند و دیدند هوا گرم شد کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پارہ است بـه من وصله چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت …
Continue reading روزگار جالب ما
Tag:دل ﺷﮑﺴﺘﻪ
دلم گرفته این روزها
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیقِ شش دانگ یک آرامِ دل ، کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود… بخندم و حجم بغضم را در خنده ام ببیند… رفیقی که بگویمش برو ، …
Continue reading دلم گرفته این روزها
فریب عقاب
من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش رفتم از زمینش کندم به هوا آوردم آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد در نوک یک قله آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد… عشق، جادویم کرد زهر خود بر من ریخت از نوک قله زمین …
Continue reading فریب عقاب
مشتی خاک
سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم “مشتی خاک” که ممکن بود “خشتی” باشد در دیوار یک خانه یا “سنگی” در دامان یک کوه یا قدری “سنگ ریزه” در انتهای یک اقیانوس شاید “خاکی” از گلدان یا حتی “غباری” بر پنجره اما مرا از این میان برگزیدند : برای نهایت برای شرافت برای انسانیت …
Continue reading مشتی خاک
نگاه کن به من
نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یک گلبرگ زودرنجی یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای …
Continue reading نگاه کن به من
و من چه شادترینم
و من چه شادترینم، برای آمدنت کنم هُمای دل و جان، فدای آمدنت سری که در همه احوال، سرفرازی کرد کنون نثار کنم من، به پای آمدنت شکوفه زد به گياه ِ دلم، بهار آمد ميان برف ِ زمستان، صفای آمدنت بگو به مُطرب و ساقی، که بزم آرایند به شادباش و، دم ِ دلگشای …
Continue reading و من چه شادترینم
کمی نوازشم کن
آسمان می خندد و نسیم گیسوی درخت بید را نوازش می کند بوی عشق ، شور و جوانی در باغ سبز امید می پیجد صدای خنده ی قلبهایمان دنیا را نورانی می کند دستهای گرم ، چشمان پرامید ، لبانی سوزان با شوق یک نوازش ، یک نگاه و یک بوسه راز دلم را فاش …
Continue reading کمی نوازشم کن
نميدانم چطور بگويم
نمي دانم چطور بگويم و چگونه بفهمانم اين احساس را كه به قلم و زبان نمي آيد تو در نگاه مني تو در نفس مني تو بيرون و درون مني در چشمانم و در خيالم نپرس كه چه ها است افقهاي عشقم در توست و فقط با تو من دنيا را دو چيز مي دانم …
Continue reading نميدانم چطور بگويم
تو بمان با من
به تو می انديشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می انديشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان! تو بيا تو بمان با من . تنها تو بمان جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب من فدای …
Continue reading تو بمان با من
به تو میاندیشم
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم میگیری به تبسم ، …
Continue reading به تو میاندیشم
به سراغ تو شبی میآیم
به سراغ تو شبی می آیم… می آیم با دو صد بوسه ی ناب، با دو صد راز و نیاز به سراغ تو شبی می آیم… می آیم با دلی خسته ز درد، با غم و غصه زیاد مثل شبنم که نشیند بر گل… چو حبابی که نشیند بر موج مثل بارون روی گلبرگ درخت… …
Continue reading به سراغ تو شبی میآیم
وقتي مياي صداي پات
وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد تاوقتي كه در وا ميشه، لحظه ديدن مي رسه هر چي كه جاده ست رو زمين، به سينه من مي رسه آه… اي كه تويي همه، كسم بي تو مي گيره، نفسم اگه تو رو …
Continue reading وقتي مياي صداي پات