در وجودم کسی هست

در وجودم کسی هست ! به وسعت تو …. که هر شب موهایش را شانه میزند و هر شب یاد آخرین نگاه تو… آوار میشود…بر تنهاییم! بر بی کسی این اتاقم… و من با خودم فکر میکنم… حریمِ کدامین خیال را شکسته ام که اینگونه حقیقت میشوی در باورم؟ فرقی نمی کند که شعرِ کدام …
Continue reading در وجودم کسی هست

می‌دانم بلدی

می دانم بلدی، می دانم بازی با آدم ها را برای پر کردن جاهای خالی زندگی را بلدی، اما نمی دانی من هم گرفتن باورم از تو را بلدم… و آن روز است که دیگر همدم روزهای تنهایی نیستی …

کودکیم

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده می خوابد گاهی میخندد و گاهی اشک میریزد در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.

بسیار میخواهم تو را

نمیدانم، تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم، یا نفسم را به اندازه ی تو!؟ نمیدانم، چون تو را دوست دارم نفس میکشم، یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم!؟ نمیدانم، زندگیم تکرار دوست داشتن توست، یا تکرار دوست داشتن تو،زندگیم! تنها میدانم : بسیار میخواهم * تو را *

اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته

لب دریا نسیم و آب و اهنگ شکسته ناله های موج بر سنگ مگر دریا دلی داند که ما را چه توفان هاست دراین سینه تنگ تب و تابی است در موسیقی اب کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟ فرازش شوق هستی شور پرواز فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب سپردم سینه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته

اشعار فریدون مشیری – گلهای پرپر

شبی که پرشده بودم زغصه های غریب به بال جان سفری تا گذشته ها کردم چراغ دیده برافروختم به شعله اشک دل گداخته را جام جان نما کردم هزار پله فرا رفتم از حصار زمان هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم به شهر خاطره ها چون مسافران غریب گرفتم از همه کس دامن و …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گلهای پرپر

اشعار فریدون مشیری – بدرود تابستان

پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید آفتاب زرد کم کم نهفت بر سر گیسوی گندم زارها بوسه بدرود تابستان شکفت از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید از تو بود از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بدرود تابستان

اشعار فریدون مشیری – پای دیوار

پای دیوار بلند کاج ها در پناه از آفتاب گرم دشت آهوی چشمان او در سبزه زار چشم من می گشت سبزه زاری بود و رازی داشت تا دیاری دور چشم انداز بازی داشت برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک جان گرفتم زیر باران نوازش های …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پای دیوار

اشعار فریدون مشیری – غریب

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانیم که پرستوی بوسه ات بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود اما چه میکنی دل را که در بهشت خدا هم غریب بود

صحبت از مرگ

صحبت از پژمردن یک برگ نیستفرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیستفرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُستفرض کن جنگل بیابان بود از روز نخستدر کویری سوت و کوردر میان مردمی با این مصیبت ها صبورصحبت از مرگ محبت، مرگ عشقگفتگو از مرگ ”انسانیت“ است.فریدون مشیری

دلم کسی را میخواهد

دلم کسی را میخواهدکسی که از جنس خودم باشددلش شیشه ایگونه هایش بارانیدستانش کمی سردنگاهش ستاره باران باشددلم یک ساده دل میخواهدبیاید با هم برویمنمیخواهم فرهاد باشد کوه بتراشدمیخواهم انسان باشدنمیخواهم مجنون شود سر به بیایان بگذاردمیخواهم گاهی دردم را درمان باشدشاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهمغریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیادهقلبش در دستش باشد… چشمانش پر …
Continue reading دلم کسی را میخواهد

من همینم

من همیــــنمنه چشمان آبـــی دارمنه کفش های پاشنه بلــندهمیشه کتـــانی میپوشمروی چمن ها غلت میزنمعشوه ریختن را خوب یادم نداده اندوقتی از کنارم رد میشویبوی ادکلنم مستت نمیکندنگران پاک شدن رژ لب و یا ریملم هم نیستملاک ناخن هایم از هزار متری داد نمیزندگاهی از فرط غصه بلند بلند داد میزنمو خدایم را با تمام …
Continue reading من همینم