خورشيد ، در آفاق مغرب بود و ، جنگل را ، – تا دور دست كوه – در درياي آتش شعله ور مي كرد . اينجا و آنجا ، مرغكي تنها ، رها در باد . بر آب هاي نيلي دريا گذر مي كرد ! دريا ، گرسنه ، تشنه ، اما سر به سر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دام
Tag:شعر
اشعار فریدون مشیری – سلام
سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما ! هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا ! سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت . هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا ! سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟ بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سلام
اشعار فریدون مشیری – جهان خوب
آيا اجازه دارم، از پاي اين حصار در رنگ آن شكوفه شاداب بنگرم وز لاي اين مشبك خونين خارخار، – اين سيم خاردار- يك جرعه آب چشمه بنوشم؟ « بيرون، جلوي در» چندان كه مختصر رمقي آورم بهدست، در پاي اين درخت، بياسايم، آيا اجازه دارم؟! يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم، وين بغض قرنها« …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – جهان خوب
اشعار فریدون مشیری – خاک پدران
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی از خانه برون چیست که از خویش به در شو گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش ور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – خاک پدران
اشعار فریدون مشیری – نیایش
آفتابت – كه فروغ رخ «زرتشت» در آن گل كردهست آسمانت – كه ز خمخانه «حافظ» قدحي آوردهست كوهسارت – كه بر آن همت «فردوسي» پر گستردهست بوستانت – كز نسيم نفس «سعدي» جان پروردهست همزبانان مناند. مردم خوب تو، اين دل به تو پرداختگان سر و جان باختگان، غير تو نشناختگان پيش شمشير بلا …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – نیایش
اشعار فریدون مشیری – برگهای زرد
تاب می خورم تاب می خورم می روم به سوی مهر می روم به سوی ماه در کجا به دست کیست بند گاهواره ام ؟ برگهای زرد برگهای زرد روی راهی از ازل کشیده تا ابد مثل چشم های منتظر نگاه میکنند در نگاهشان چگونه بنگرم چگونه ننگرم ؟ از میانشان چگونه بگذرم چگونه نگذرم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – برگهای زرد
اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته
لب دریا نسیم و آب و اهنگ شکسته ناله های موج بر سنگ مگر دریا دلی داند که ما را چه توفان هاست دراین سینه تنگ تب و تابی است در موسیقی اب کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟ فرازش شوق هستی شور پرواز فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب سپردم سینه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته
اشعار فریدون مشیری – پای دیوار
پای دیوار بلند کاج ها در پناه از آفتاب گرم دشت آهوی چشمان او در سبزه زار چشم من می گشت سبزه زاری بود و رازی داشت تا دیاری دور چشم انداز بازی داشت برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک جان گرفتم زیر باران نوازش های …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پای دیوار
اشعار فریدون مشیری – دریچه ای رو به آسمان
در پیش چشم خسته من دفتری گشود کز سال های پیش چندین هزار عکس در آن یادگار بود تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها رخسار خاک خورده در خاک خفته ها چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال لبهای بی تبسم شان قصه زوال بگسسته از وجود پیوسته با خیال هر صفحه پیش چشمم دیوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دریچه ای رو به آسمان
اشعار فریدون مشیری – ای ستاره ها
ای ستاره ها که از جهان دور چشمتان به چشم بی فروغ ماست نامی از زمین و از بشر شنیده اید درمیان آبی زلال آسمان موج دود و خون و آتشی ندیده اید این غبار محنتی که در دل فضاست این دیار وحشتی که در فضا رهاست این سرای ظلمتی که آشیان ماست در پی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ای ستاره ها
اشعار فریدون مشیری – شکوفه ای بر شراب
چو از بنفشه بوی صبح برخیزد هزار وسوسه در جان من برانگیزد کبوتر دلم از شوق میگشاید بال که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد دلی که غنچه نشکفته ندامت هاست بگو به دامن باد سحر نیاویزد فدای دست نوازشگر نسیم شوم که خوش به جام شرابم شکوفه میریزد تو هم مرا به نگاهی شکوفه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شکوفه ای بر شراب
اشعار فریدون مشیری – فقر
ای بینوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست در گوشه ای بمیر! كه این راه ، راه توست این گونه گداخته ، جز داغ ننگ نیست وین رخت پاره ، دشمن حال تباه توست در كوچه های یخ زده ، بیمار و دربدر جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست باور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فقر