از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟ – دست ، آری ، ز دل و ديده گرامی تر : دست ! زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل كنی از دنيا ، دستاورد است ! هر چه اسباب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست
Tag:شعر ها
اشعار فریدون مشیری – ارغوان شادی
چگونه پیچک غم ارغوان شادی را به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده است چگونه کم کم زنگار ناامیدی ها جلای آیینه شورو شوق رابرده است لبان ما دیری است به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته است چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم که نقش روشن لبخند یادمان رفته است ببین به چهره ی این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ارغوان شادی
اشعار فریدون مشیری – دست غریق
دست غريقی به دست توست ، كه دريا در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست . دست غريقی به دست توست ، كه هر موج می زندش مشت ، می كَندَش موي ، می دَرَدش پوست ! هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ، هر چه رمق در تو …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست غریق
اشعار فریدون مشیری – نغمه های دیلمان
تو را میتوان شنید در این نغمه ها هنوز همان همزبان جان همنغمه های دیلمانان آشنا هنوز قضا برفکند تیغ،تو افتادی از ستیغ منو این همه دریغ،در این تنگنا هنوز تنی مانده بر زمین،بر او دشنه های کین دلی میتپد چنین،به عشق شما هنوز به جامانده زان سوار،که گم شد در این غبار سرشکی ستاره …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – نغمه های دیلمان
اشعار فریدون مشیری – نگاه نسترن
نگاه نسترن ها بود اگر بانگی در آن خاموش می پیچید نسیم بال قوها بود اگر برگی در آن آرام می لرزید مه آلودی به راز آمیخته دریاچه و جنگل پرندی جاودان گسترده در باران چمنزاران درخت و سبزه. ابر و آسمان. پیچیده در اندوه یک پیغام درنگی در نهاد قصه ی آغاز بغضی در …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – نگاه نسترن
اشعار فریدون مشیری – در گذرگاه جهان
آیا کسی از دیدن گل سیر خواهد شد؟ آیا کسی در صحبت گل پیر خواهد شد؟ صد کوه اگر غم داری و یک جو اگر شادی این را نگهدارش، و آن را به قعر دره بسپارش. دنیا گذرگاهی ست آغاز و پایان، ناپایدار راهی، نه هموار. یک بار از آن خواهی گذشتن آه، یک بار… …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – در گذرگاه جهان
اشعار فریدون مشیری – زبان نگاه
از برگها شنیده ام اواز ماه را وز آب ها ترانه خواب گیاه را آموختم ز برق سرشک ستاره ها فریاد اشک را و زبان نگاه را و آن چشم آهوانه که یک عمر روز و شب بی گریه سر نکرد غم را به من نمود و شبان سیاه را… با آن که در تبسم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – زبان نگاه
اشعار فریدون مشیری – کمال الملک
نگاهش در جهان راز در پرواز و، دستش چهره پردازِ جهانی راز. نگاهش تا نهانگاهِ نهادِ آدمی پویا حقیقت را و خوبی را به هر جا هر زمان جویا. نگاهش خوشتر از خورشید بر هر ذرّه می تابید نگاهش تار و پود سنگ را می دید، می کاوید. پرندین زلفکانش، پرفشان در باد شکوفان گونه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – کمال الملک
اشعار فریدون مشیری – دست مرا بگیر
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت خون از رخم بشوی که تیر از پرم گذشت سر بر کشیدم از دل این دود ، شعله وار تا این شب از برابر چشم ترم گذشت شوق رهایی ام درِ زندانِ غم شکست بوی خوش سپیده دم از سنگرم گذشت با همرهان بگوی : (( سراغ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست مرا بگیر
اشعار فریدون مشیری – ماییم و نوای بی نوایی
با چشم و دلی ، ز مهر سرشار پرسید چگونه میسرایی ؟ در چنبر عالم زمینی یکباره چه میشوی هوایی ؟ ناگاه ز کدام زخمه ، گردد چنگ دلت از نوا ، نوایی ؟ جانت ز کدام جلوه یابد این نقش و نگار کبریایی ؟ گر نیست لطیفه بهشتی ور نیست ودیعه خدایی با پردگیانِ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ماییم و نوای بی نوایی
اشعار فریدون مشیری – معنای زنده بودن
معنای زنده بودن من، با تو بودن است. نزدیک، دور سیر، گرسنه رها، اسیر دلتنگ، شاد آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد! مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو، در کنار تو مفهوم زندگی است. معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.
اشعار فریدون مشیری – آی آدمها
موج، می آمد، چون كوه و به ساحل می خورد ! از دل تیره امواج بلند آوا، كه غریقی را در خویش فرو می برد، و غریوش را با مشت فرو می كشت، نعره ای خسته و خونین ، بشریت را، به كمك می طلبید : – « آی آدمها … آی آدمها … » …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – آی آدمها