دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت خون از رخم بشوی که تیر از پرم گذشت سر بر کشیدم از دل این دود ، شعله وار تا این شب از برابر چشم ترم گذشت شوق رهایی ام درِ زندانِ غم شکست بوی خوش سپیده دم از سنگرم گذشت با همرهان بگوی : (( سراغ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست مرا بگیر