موج، می آمد، چون كوه و به ساحل می خورد ! از دل تیره امواج بلند آوا، كه غریقی را در خویش فرو می برد، و غریوش را با مشت فرو می كشت، نعره ای خسته و خونین ، بشریت را، به كمك می طلبید : – « آی آدمها … آی آدمها … » …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – آی آدمها