شمعی فروخت چهره که پروانه تو بود عقلی درید پرده که دیوانه تو بود خم فلک که چون مه و مهرش پیاله هاست خود جرعه نوش گردش پیمانه تو بود پیرخرد که منع جوانان کند ز می تابود خود سبو کش میخانه تو بود خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر ته سفره خوار ریزش …
Continue reading اشعار شهریار – شمع و پروانه
Tag:شاعران معاصر ایران
اشعار شهریار – میخانه
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود سرکشان را چو به صاف سرخم دستی نیست سر ما خاک در دردکشان خواهد بود پیش از آنی که پر از خاک شود کاسه چشم چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بود تا جهان باقی و آئین محبت باقی …
Continue reading اشعار شهریار – میخانه
اشعار شهریار – بارگاه حافظ
شبها به کنج خلوتم آواز می دهند کای خفته گنج خلوتیان باز می دهند گوئی به ارغنون مناجاتیان صبح از بارگاه حافظم آواز می دهند وصل است رشته سخنم با جهان راز زان در سخن نصیبه ام از راز می دهند وقتی همای شوق مرا هم فرشتگان تا آشیان قدس تو پرواز می دهند ساز …
Continue reading اشعار شهریار – بارگاه حافظ
اشعار شهریار – هفت خوان عشق
سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهند ز جوی آب بقا هم به چابکی بجهند جلا و جوهر این بوالعجب گدایان بین که جلوه گاه جلال و جمال پادشهند برون رو از خود و آنگه درون میکده آی که خرقه ها همه اینجا به رهن باده نهند کلاه بفکن و بر خاک نه سر نخوت …
Continue reading اشعار شهریار – هفت خوان عشق
اشعار شهریار – درس محبت
روشنانی که به تاریکی شب گردانند شمع در پرده و پروانه سر گردانند خود بده درس محبت که ادیبان خرد همه در مکتب توحید تو شاگردانند تو به دل هستی و این قوم به گل می جویند تو به جانستی و این جمع جهانگردانند عاشقانراست قضا هر چه جهانراست بلا نازم این قوم بلاکش که …
Continue reading اشعار شهریار – درس محبت
اشعار شهریار – خاک و خون
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند لاله از خاک جوانان می دمد بر دشت و هامون یا درفش سرخ بر سر انقلابیون گرفتند خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدند زان سپس آن روز را هر ساله عید خون گرفتند با دمی …
Continue reading اشعار شهریار – خاک و خون
اشعار شهریار – سرود ساربان
بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواند به گوشم ناله بلبل هزاران داستان خواند به مرغان بهاری گو که این مرغ خزان دیده دگر سازش غم انگیز است و آواز خزان خواند دل وامانده ام بس همرهانش کاروانی شد اگر خواند به آهنگ درای کاروان خواند چه ناز آهنگ ساز دل که …
Continue reading اشعار شهریار – سرود ساربان
اشعار شهریار – لاله سیراب
لبت تا در شکفتن لاله سیراب را ماند دلم در بیقراری چشمه مهتاب را ماند گهی کز روزن چشمم فرو تابد جمال تو به شبهای دل تاریک من مهتاب را ماند خزان خواهیم شد ساقی کنون مستی غنیمت دان که لاله ساغر و شبنم شراب ناب را ماند بتا گنجینه حسن و جوانی را وفایی …
Continue reading اشعار شهریار – لاله سیراب
اشعار شهریار – مسافر
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند دلم تحمل بار فراق او نتواند در آتشم بنشاند چو باکسان بنشیند کنار من ننشیند که آتشم بنشاند چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان را چو ماه نوسفر من سمند ناز براند به ماه من که رساند پیام من که ز هجران به لب رسیده …
Continue reading اشعار شهریار – مسافر
اشعار شهریار – چشم من و شمع
شبست و چشم من و شمع اشکبارانند مگر به ماتم پروانه سوگوارانند چه می کند بدو چشم شب فراق تو ماه که این ستاره شماران ستاره بارانند مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد در این بهار که بر سبزه میگسارانند به رنگ لعل تو ای گل پیاله های شراب چو لاله بر …
Continue reading اشعار شهریار – چشم من و شمع
اشعار شهریار – افسانه شب
ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد سیمای شب آغشته به سیماب برآمد آویخت چراغ فلک از طارم نیلی قندیل مه آویزه محراب برآمد دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد …
Continue reading اشعار شهریار – افسانه شب
اشعار شهریار – یاد ایام جوانی
خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد ماه درویش نواز از پس قرنی بازم مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد …
Continue reading اشعار شهریار – یاد ایام جوانی