اشعار شهریار – مسافر

مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند دلم تحمل بار فراق او نتواند در آتشم بنشاند چو باکسان بنشیند کنار من ننشیند که آتشم بنشاند چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان را چو ماه نوسفر من سمند ناز براند به ماه من که رساند پیام من که ز هجران به لب رسیده …
Continue reading اشعار شهریار – مسافر