اشعار شهریار – خداحافظ

به تودیع توجان میخواهد از تن شد جدا حافظ به جان کندن وداعت می کنم حافظ خداحافظ ثنا خوان توام تا زنده ام اما یقین دارم که حق چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ تو …
Continue reading اشعار شهریار – خداحافظ

اشعار شهریار – گله عاشق

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس سرونازا گرم اینگونه …
Continue reading اشعار شهریار – گله عاشق

اشعار شهریار – قمار عاشقان

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس جوانی ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس قراری نیست در دور زمانه بی قراران بین سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین …
Continue reading اشعار شهریار – قمار عاشقان

اشعار شهریار – شبرو عشق

اگر که شبرو عشقی چراغ ماهت بس ستاره چشم و چراغ شب سیاهت بس گرت به مردم چشم اهتزار قبله نماست به ارزیابی صد کعبه یک نگاهت بس جمال کعبه چمن زار می کند صحرا برو که خار مغیلان گل و گیاهت بس تو خود چو مرد رهی خضر هم نبود نبود شعاع چشمه حیوان …
Continue reading اشعار شهریار – شبرو عشق

اشعار شهریار – سینمای خزان

شب است و باغ گلستان خزان رؤیاخیز بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز به گوشوار دلاویز ماه من نرسد ستاره گرچه به گوش فلک شود آویز به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا گشوده پرده پائیز خاطرات انگیز چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز بهار عشق و شبابست این شب …
Continue reading اشعار شهریار – سینمای خزان

اشعار شهریار – فرخ

فرخا از تو دلم ساخته با یاد هنوز خبر از کوی تو می آوردم باد هنوز در جوانی همه با یاد تو دلخوش بودم پیرم و از تو همان ساخته با یاد هنوز دارم آن حجب جوانی که زبانبند منست لب همه خامشیم دل همه فریاد هنوز فرخ خاطر من خاطره شهر شماست خود غم …
Continue reading اشعار شهریار – فرخ

اشعار شهریار – شیراز

دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز سرم آمد به بر سینه سلام ای شیراز وامداریم سرافکنده ز خجلت در پیش که پس انداخته ایم اینهمه وام ای شیراز توسن بخت نه رام است خدا می داند ورنه دانی که مرا چیست مرام ای شیراز نکهت باغ گل و نزهت نارنجستان از نسیمم بنوازند مشام …
Continue reading اشعار شهریار – شیراز

اشعار شهریار – روزه شکن

تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار تا بهار است دری از قفس من نگشاید وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار هرگز این دور گل و لاله نمی خواستم از بخت که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار …
Continue reading اشعار شهریار – روزه شکن

اشعار شهریار – اشک ندامت

گربه پیرانه سرم بخت جوانی به سر آید از در آشتیم آن مه بی مهر درآید آمد از تاب و تبم جان به لب ای کاش که جانان با دم عیسویم ایندم آخر به سر آید خوابم آشفت و چنان بود که با شاهد مهتاب به تماشای من از روزنه کلبه درآید دلکش آن چهره …
Continue reading اشعار شهریار – اشک ندامت

اشعار شهریار – عشق و آرزو

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل و در میان ما صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود او بود در مقابل چشم ترم ولی آوخ که پیش …
Continue reading اشعار شهریار – عشق و آرزو

اشعار شهریار – حبیب

یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود امروز در میانه کدورت نهاده پای آن روز در میان من و دوست جانبود کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست اول حبیب من به خدا بی وفا نبود دل با امید وصل به جان خواست …
Continue reading اشعار شهریار – حبیب

اشعار شهریار – خواب و خماری

دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود در کهن گلشن طوفانزده خاطر من چمن پرسمن تازه بهار آمده بود سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود آسمان همره سنتور سکوت ابدی با منش خنده خورشید نثار آمده …
Continue reading اشعار شهریار – خواب و خماری