به ﻗﻮﻝ ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ : ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ … ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ : ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ ” ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ …
Continue reading ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ
Tag:عاشقانه ها
عشق و آزادی
مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرز ، غافل از اینکه … نه آزادی در تابوت جای می گیرد و نه عشق مرز می شناسد
نوشته سپید
قدم می زنم…. قدم می زنم در خودم در خالی حضور تو در رویای نازک بودنت در محال تلخ این روزهای سنگین در گذر در ابهام دور از گمان فردا می دانی نازنین….؟ بدون تو این شب ها سیاه تر از آنند که واژه ها روشنشان کنند هر چه که من «سپید» بنویسم!
نصیحت مادر
مادري پیر مرا نکته ای زیبا گفت از بد دنیا گفت گفت طاووس مشو که به عیبت خیزند گر شوی شعله شمع زیر پایت ریزند گفت: پروانه مشو که به سرگردانی لای انگشت کتاب سالها میمانی نه زمین باش نه خاک که تو را خوار کنند وانگهی ذهن تو را پر ز مرداب کنند آسمان …
Continue reading نصیحت مادر
زندگی
زندگی “باغی” است که با عشق “باقی” است “مشغول دل” باش نه “دل مشغول” پیش تر “غصه های ما” از “قصه های خیالی ماست” پس بدان اگر “فرهاد” باشی همه چیز “شیرین” است.
تمام دنیای من
عشق لیاقت میخواهد … و عاشق شدن جرات … همیشه در پی کسی باش که با تمام کمی ها و کاستی ها و عیب هایت … حاضر باشد به تو عشق بورزد … و تو را به همه ی دنیا نشان بدهد و بگوید که : این تمام دنیای من است
اعتماد به نفس
نه آن شدم که خواستی! نه آن شدم که خواستم! تکلیف من این وسط چیست خدایا؟ شاید اشتباهم این بود، جای تو، خودم را به خودم سپردم! وای به این اعتماد به نفس…!
یک سلام
دریاب فرصتِ این لحظه های ناب بس کن گلایه را دیوار قهر را تا فرصتی به جاست مهمان کن این نگاه منتظرم را ، به یک سلام یک دل ، که سهم من از روزگار بود از من ، تو برده ای اینک توای دو دل من نیز بی دلم برخیز مهربان ، که تو …
Continue reading یک سلام
طناب دار
طناب دار جلو چشام یه چهار پایه چوبی کهنه میرقصه زیر پاهام رفیقام قاطی دشمنام، نمیشه تشخیص دادشون از هم مثل ضربه هایی که زده بودم نا منظم و پشت سر هم میاد جلو یه نفر با یه پارچه رو سر یه ادم ترسو که داره فکرای زیادی توی سر نگاهش قفل تو چشام خالی …
Continue reading طناب دار
شعر بهار بهار – ناصر عبداللهی
بهار بهار صدا همون صدا بود صداي شاخه ها و ريشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنايي صدات مياد … اما خودت كجايي وابكنيم پنجره ها رو يا نه تازه كنيم خاطره ها رو يا نه بهار اومد لباس نو تنم كرد تازه تر از فصل شكفتنم كرد بهار اومد با يه بغل جوونه …
Continue reading شعر بهار بهار – ناصر عبداللهی
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ دم ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮ …
Continue reading ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ
اشعار فریدون مشیری – برد با کیست
سرو مینازید و میبالید سخت : – از من آیا هست زیباتر درخت؟ برد با من نیست آیا؟ من، پرند نوبهاری بیخزانم در بر است! گل به او خندید و گفت : – از تو زیباتر منم، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سر است. چهرهی نرگس به خودخواهی شکفت چشم بر یاران خام …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – برد با کیست