به نام عشق

 به نام عشق جسمت را لگد مال بوسه های هوس آلودشان میکنند و به نام پاکی فراموشت می کنند وبه نام نجابت باید سکوت کنی وبه نام صبر از درون ویران خواهی شد…

چقدر سخت است

ما نسلی هستیم که … بهترین حرف های زندگیمان را نگفته ایم تایپ کرده ایم شاید تو نمی دانی… چقدر سخت است… یار را … با یار … دیدن

درخت عاشق

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق … و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد. وباز قصه پر غصه تکرار … روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده و شاخ و …
Continue reading درخت عاشق

تنهای خودت

ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﻫﺴﺘﻲ …. ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮﺏ ﺑﭙﻮﺵ ! ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﻏﺬﺍﻱ ﺧﻮﺏ ﺑﭙﺰ ! ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻱ ﺩﺭ ﻳﮏ ﺧﻠﻮﺕ ﺩﻧﺞ ﻣﻴﻬﻤﺎﻥ ﮐﻦ ! ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﮔﺎﻫﻲ ﻫﺪﻳﻪ ﺍﻱ ﺑﺨﺮ .! ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻱ … ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ … آن ﻮﻗﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ …
Continue reading تنهای خودت

روزگار جالب ما

مردم اینجا چقدر مهربانند دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوخـتند دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری بر سرم گذاشتند و دیدند هوا گرم شد کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پارہ است بـه من وصله چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت …
Continue reading روزگار جالب ما

دلم گرفته این روزها

دلم هوس یک دوست قدیمی کرده یک رفیقِ شش دانگ یک آرامِ دل ، کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد رفیقی که من نگویم و او بشنود… بخندم و حجم بغضم را در خنده ام ببیند… رفیقی که بگویمش برو ، …
Continue reading دلم گرفته این روزها

فریب عقاب

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش رفتم از زمینش کندم به هوا آوردم آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد در نوک یک قله آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد… عشق، جادویم کرد زهر خود بر من ریخت از نوک قله زمین …
Continue reading فریب عقاب

مشتی خاک

سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم “مشتی خاک” که ممکن بود “خشتی” باشد در دیوار یک خانه یا “سنگی” در دامان یک کوه یا قدری “سنگ ریزه” در انتهای یک اقیانوس شاید “خاکی” از گلدان‌ یا حتی “غباری” بر پنجره اما مرا از این میان برگزیدند : برای نهایت برای شرافت برای انسانیت …
Continue reading مشتی خاک

نگاه کن به من

نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یک گلبرگ زودرنجی یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای …
Continue reading نگاه کن به من

و من چه شادترینم

و من چه شادترینم، برای آمدنت کنم هُمای دل و جان، فدای آمدنت سری که در همه احوال، سرفرازی کرد کنون نثار کنم من، به پای آمدنت شکوفه زد به گياه ِ دلم، بهار آمد ميان برف ِ زمستان، صفای آمدنت بگو به مُطرب و ساقی، که بزم آرایند به شادباش و، دم ِ دلگشای …
Continue reading و من چه شادترینم

کمی نوازشم کن

آسمان می خندد و نسیم گیسوی درخت بید را نوازش می کند بوی عشق ، شور و جوانی در باغ سبز امید می پیجد صدای خنده ی قلبهایمان دنیا را نورانی می کند دستهای گرم ، چشمان پرامید ، لبانی سوزان با شوق یک نوازش ، یک نگاه و یک بوسه راز دلم را فاش …
Continue reading کمی نوازشم کن

نمي‌دانم چطور بگويم

نمي دانم چطور بگويم و چگونه بفهمانم اين احساس را كه به قلم و زبان نمي آيد تو در نگاه مني تو در نفس مني تو بيرون و درون مني در چشمانم و در خيالم نپرس كه چه ها است افقهاي عشقم در توست و فقط با تو من دنيا را دو چيز مي دانم …
Continue reading نمي‌دانم چطور بگويم