اشعار فریدون مشیری – دست های من

به دست های او نگاه میکنم که میتواند از زمین هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد و میتواند از فضا هزارها ستاره را به زیر پر درآورد به دست های خود نگاه میکنم که از سپیده تا غروب هزار کاغذ سپیده را سیاه میکند هزار لحظه عزیز را تباه میکند مرا فریب میدهد ترا فریب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست های من

اشعار فریدون مشیری – ابر غم

تا غم آویز آفاق خاموش ابرها سینه بر هم فشرده خنده روشنی های خورشید در دل تبرگی های فسرده ساز افسانه پرداز باران بانگ زاری به افلاک برده ناودان ناله سر داده غمناک روز در ابرها رو نهفته کس نمی گیرد از او سراغی گر نگاهی دود سوی خورشید کور سو میزند شب چراغی ور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ابر غم

اشعار فریدون مشیری – غریب

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانیم که پرستوی بوسه ات بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود اما چه میکنی دل را که در بهشت خدا هم غریب بود

اشعار فریدون مشیری – جهان هنر

رفت انکه در جهان هنر جز خدا نبود رفت آنکه یک نفس ز خدایی جدا نبود افسرد نای و ساز و شکست و ترانه مرد ظلمی چنین بزرگ خدایا روا نبود بی او ز ساز عشق نوایی نمی رسد تا بود ساز عشق چنین بی نوا نبود از جان خود به روی هنر مایه میگذاشت …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – جهان هنر

اشعار فریدون مشیری – شب تا سحر

شب تا سحر من بودم و لالای باران اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد غوغای پندارم نمی مرد غمگین و دلسرد روحم همه رنج جان همه درد آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد چشمان تبدارم نمی خفت افسانه گوی ناودان افسانه می گفت ازاد و وحشی باد شبگرد از بوی میخک های …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شب تا سحر

اشعار فریدون مشیری – شب و سحر

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست وجودم از تمناي تو سرشار است زمان در بستر شب خواب وبيدار است هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز خيالم چون كبوتري وحشي مي كند پرواز رود آنجا كه مي بافند كولي های جادو ، گيسوي شب را همان جاها …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شب و سحر

اشعار فریدون مشیری -آهنگ اشتیاق

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق آزار اين رميده سر در كمند را بگذار سر به سينه من تا بگويمت اندوه چيست عشق كدام است غم كجاست بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان عمري است در هواي تو از …
Continue reading اشعار فریدون مشیری -آهنگ اشتیاق

اشعار فریدون مشیری – گل امید

هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی، پیداست كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی ازین آب آتشین دریاب به جام هستی ما، ای شراب عشق بجوش …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گل امید

اشعار فریدون مشیری – دیوانه

یکی دیوانه‏ای آتش برافروخت در آن هنگامه جانِ خویش را سوخت همه خاکسترش را باد می‏بُرد وجودش را جهان از یاد می‏بُرد تو همچون آتشی ای عشقِ جان‏سوز من آن دیوانه‏ مردِ آتش‏ افروز من آن دیوانه‏ ی آتش‏ پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دیوانه

اشعار فریدون مشیری – حدیث عشق

گفتم برای آنکه بماند حدیث من آن به که نغمه ها ز غم عشق سر کنم غیر از سرود عشق نخوانم به روزگار وز درد عشق سوز سخن بیشتر کنم چنگم بجز تو ای محبت نمی نواخت طبعم به غیر عشق سرودی نمی سرود بسیار آفرین که شنیدم ز هر کنار بسیار کس که نغمه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حدیث عشق

اشعار فریدون مشیری – دور از همه

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست آمد صفای خلوت اندوه را ربود آمد به این امید که در گور سرد دل شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دور از همه

اشعار فریدون مشیری – شمع مرده

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم بر این سرای ماتم و در این دیار رنج بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم ما را غم خزان و نشاط بهار نیست آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم گر دست ما ز دامن مقصد کوته است از پا …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شمع مرده