اشعار فریدون مشیری – پیراهن مهتاب

طشت بزرگ اسمان از لاجورد صبحدم لبریز اینجا و انجا ابر چون کف های لغزنده رها بر اب اویخته بر شاخه های سرو پیراهن مهتاب

اشعار فریدون مشیری – ستاره سحر

سحر که نسترن سرخ باغ همسایه فرستد از لب ایوان به آفتاب درود و ابشار غزل های شاد گنجشکان ز اوج سبز درختان به کوچه میریزد و خانه از نفس گرم یاس لبریز است من از سرودن یک شعر تازه می آیم که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ به های های غریبانه اشک …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ستاره سحر

اشعار فریدون مشیری – لحاف کهنه

لحاف کهنه زال فلک شکافته شد و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است آهای لحاف پاره خود رابه بام ما متکان که گرچه پنبه ما را همیشه آفت خورد و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست جهان به کام حریفان پنبه در گوش …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – لحاف کهنه

اشعار فریدون مشیری – درس کودکانه

تنها درخت کوچه ما در میان شهر تیری است بی چراغ اهل محله مردم زحمتکش صبور از صبح تا غروب در انتظار معجزه ای شاید در کار برق و آب امضای این و آن را طومار می کنند شب ها میان ظلمت مطلق سکوت محض بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح هموار میکنند …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – درس کودکانه

اشعار فریدون مشیری – پرواز

پرواز میکردیم بالای سر خورشید در آبی گسترده می تابید بیدار روشن پاک پایین سراسر کوه بود کوه بود کوه با صخره های سرکشیده تا پرند ابر با کام خشک دره های تنگ افسرده در آن نعره تندر افتاد ه در آن لرزه کولاک من در کنار پنجره خاموش پیشانی داغم به روی شیشه نمناک …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پرواز

اشعار فریدون مشیری – بازگشت دوباره

تنها نگاه بود و تبسم میان ما تنها نکاه بود و تبسم! اما…نه: گاهی از تب هیجان ها بی تاب می شدیم گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت دست تو بود و دست من این دوستان پاک کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند وز …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بازگشت دوباره

اشعار فریدون مشیری – بدرود تابستان

پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید آفتاب زرد کم کم نهفت بر سر گیسوی گندم زارها بوسه بدرود تابستان شکفت از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید از تو بود از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بدرود تابستان

اشعار فریدون مشیری – پای دیوار

پای دیوار بلند کاج ها در پناه از آفتاب گرم دشت آهوی چشمان او در سبزه زار چشم من می گشت سبزه زاری بود و رازی داشت تا دیاری دور چشم انداز بازی داشت برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک جان گرفتم زیر باران نوازش های …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پای دیوار

اشعار فریدون مشیری – دریچه ای رو به آسمان

در پیش چشم خسته من دفتری گشود کز سال های پیش چندین هزار عکس در آن یادگار بود تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها رخسار خاک خورده در خاک خفته ها چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال لبهای بی تبسم شان قصه زوال بگسسته از وجود پیوسته با خیال هر صفحه پیش چشمم دیوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دریچه ای رو به آسمان

اشعار فریدون مشیری – ای ستاره ها

ای ستاره ها که از جهان دور چشمتان به چشم بی فروغ ماست نامی از زمین و از بشر شنیده اید درمیان آبی زلال آسمان موج دود و خون و آتشی ندیده اید این غبار محنتی که در دل فضاست این دیار وحشتی که در فضا رهاست این سرای ظلمتی که آشیان ماست در پی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ای ستاره ها

اشعار فریدون مشیری – فقر

ای بینوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست در گوشه ای بمیر! كه این راه ، راه توست این گونه گداخته ، جز داغ ننگ نیست وین رخت پاره ، دشمن حال تباه توست در كوچه های یخ زده ، بیمار و دربدر جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست باور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فقر

اشعار فریدون مشیری – چشمان ساقی

مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را بهشت عشق من در برگ ریز یاد ها گم شد مگر از جام میگیرم سراغ چشم یارم را به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را به جام روزگارانش شراب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – چشمان ساقی