به سراغ تو شبی می‌آیم

به سراغ تو شبی می آیم… می آیم با دو صد بوسه ی ناب، با دو صد راز و نیاز به سراغ تو شبی می آیم… می آیم با دلی خسته ز درد، با غم و غصه زیاد مثل شبنم که نشیند بر گل… چو حبابی که نشیند بر موج مثل بارون روی گلبرگ درخت… …
Continue reading به سراغ تو شبی می‌آیم

وقتي مياي صداي پات

وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد تاوقتي كه در وا ميشه، لحظه ديدن مي رسه هر چي كه جاده ست رو زمين، به سينه من مي رسه آه… اي كه تويي همه، كسم بي تو مي گيره، نفسم اگه تو رو …
Continue reading وقتي مياي صداي پات

اشعار فریدون مشیری – برد با کیست

سرو می‌نازید و می‌بالید سخت : – از من آیا هست زیباتر درخت‌؟ برد با من نیست آیا‌؟ من‌، پرند نوبهاری بی‌خزانم در بر است! گل به او خندید و گفت : – از تو زیباتر منم‌، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سر است. چهره‌ی نرگس به خود‌خواهی شکفت چشم بر یاران خام‌ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – برد با کیست

اشعار فریدون مشیری – شالیزار

گشوده کاروان های زمرّد ،بار ، شالیزار . پس از باران شب ، تابد زمرّد وار ، شالیزار ، گران دشتی ،به صد منزل ، نوازش بخش چشم و دل . سبکرو رهگذر را چشم ازو برداشتن ، مشکل. به آغاز جهان می ماند ، این زیبایی سرشار ، شالیزار. افق می بود اگر دیوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شالیزار

اشعار فریدون مشیری – دست

از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟ – دست ، آری ، ز دل و ديده گرامی تر : دست ! زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل كنی از دنيا ، دستاورد است ! هر چه اسباب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست

اشعار فریدون مشیری – ارغوان شادی

چگونه پیچک غم ارغوان شادی را به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده است چگونه کم کم زنگار ناامیدی ها جلای آیینه شورو شوق رابرده است لبان ما دیری است به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته است چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم که نقش روشن لبخند یادمان رفته است ببین به چهره ی این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ارغوان شادی

اشعار فریدون مشیری – دست غریق

دست غريقی به دست توست ، كه دريا در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست . دست غريقی به دست توست ، كه هر موج می زندش مشت ، می كَندَش موي ، می دَرَدش پوست ! هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ، هر چه رمق در تو …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست غریق

اشعار فریدون مشیری – نغمه های دیلمان

تو را میتوان شنید در این نغمه ها هنوز همان همزبان جان همنغمه های دیلمانان آشنا هنوز قضا برفکند تیغ،تو افتادی از ستیغ منو این همه دریغ،در این تنگنا هنوز تنی مانده بر زمین،بر او دشنه های کین دلی میتپد چنین،به عشق شما هنوز به جامانده زان سوار،که گم شد در این غبار سرشکی ستاره …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – نغمه های دیلمان

اشعار فریدون مشیری – نگاه نسترن

نگاه نسترن ها بود اگر بانگی در آن خاموش می پیچید نسیم بال قوها بود اگر برگی در آن آرام می لرزید مه آلودی به راز آمیخته دریاچه و جنگل پرندی جاودان گسترده در باران چمنزاران درخت و سبزه. ابر و آسمان. پیچیده در اندوه یک پیغام درنگی در نهاد قصه ی آغاز بغضی در …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – نگاه نسترن

اشعار فریدون مشیری – در گذرگاه جهان

آیا کسی از دیدن گل سیر خواهد شد؟ آیا کسی در صحبت گل پیر خواهد شد؟ صد کوه اگر غم داری و یک جو اگر شادی این را نگهدارش، و آن را به قعر دره بسپارش. دنیا گذرگاهی ست آغاز و پایان، ناپایدار راهی، نه هموار. یک بار از آن خواهی گذشتن آه، یک بار… …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – در گذرگاه جهان

اشعار فریدون مشیری – زبان نگاه

از برگها شنیده ام اواز ماه را وز آب ها ترانه خواب گیاه را آموختم ز برق سرشک ستاره ها فریاد اشک را و زبان نگاه را و آن چشم آهوانه که یک عمر روز و شب بی گریه سر نکرد غم را به من نمود و شبان سیاه را… با آن که در تبسم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – زبان نگاه

اشعار فریدون مشیری – کمال الملک

نگاهش در جهان راز در پرواز و، دستش چهره پردازِ جهانی راز. نگاهش تا نهانگاهِ نهادِ آدمی پویا حقیقت را و خوبی را به هر جا هر زمان جویا. نگاهش خوشتر از خورشید بر هر ذرّه می تابید نگاهش تار و پود سنگ را می دید، می کاوید. پرندین زلفکانش، پرفشان در باد شکوفان گونه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – کمال الملک