نمي دانم چطور بگويم و چگونه بفهمانم اين احساس را كه به قلم و زبان نمي آيد تو در نگاه مني تو در نفس مني تو بيرون و درون مني در چشمانم و در خيالم نپرس كه چه ها است افقهاي عشقم در توست و فقط با تو من دنيا را دو چيز مي دانم …
Continue reading نميدانم چطور بگويم
Tag:دل عاشق
تو بمان با من
به تو می انديشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می انديشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان! تو بيا تو بمان با من . تنها تو بمان جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب من فدای …
Continue reading تو بمان با من
به تو میاندیشم
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم میگیری به تبسم ، …
Continue reading به تو میاندیشم
به سراغ تو شبی میآیم
به سراغ تو شبی می آیم… می آیم با دو صد بوسه ی ناب، با دو صد راز و نیاز به سراغ تو شبی می آیم… می آیم با دلی خسته ز درد، با غم و غصه زیاد مثل شبنم که نشیند بر گل… چو حبابی که نشیند بر موج مثل بارون روی گلبرگ درخت… …
Continue reading به سراغ تو شبی میآیم
وقتي مياي صداي پات
وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد تاوقتي كه در وا ميشه، لحظه ديدن مي رسه هر چي كه جاده ست رو زمين، به سينه من مي رسه آه… اي كه تويي همه، كسم بي تو مي گيره، نفسم اگه تو رو …
Continue reading وقتي مياي صداي پات
در وجودم کسی هست
در وجودم کسی هست ! به وسعت تو …. که هر شب موهایش را شانه میزند و هر شب یاد آخرین نگاه تو… آوار میشود…بر تنهاییم! بر بی کسی این اتاقم… و من با خودم فکر میکنم… حریمِ کدامین خیال را شکسته ام که اینگونه حقیقت میشوی در باورم؟ فرقی نمی کند که شعرِ کدام …
Continue reading در وجودم کسی هست
زندگی شیرین است
زندگی شیرین است قدمی بردارید نفسی تازه کنید دیده را آب زنید چشم شادی و طراوت به جهان باز کنید رخ زیبای جهان نیک ببینید به عشق این جهان چیست در انظار شما؟ معبری سخت ، فرومایه و دون؟ یا بهشتی است فرا روی بهشت؟ این جهان نور خدایی دارد جلوه ای ناز ز الطاف …
Continue reading زندگی شیرین است
میدانم بلدی
می دانم بلدی، می دانم بازی با آدم ها را برای پر کردن جاهای خالی زندگی را بلدی، اما نمی دانی من هم گرفتن باورم از تو را بلدم… و آن روز است که دیگر همدم روزهای تنهایی نیستی …
کودکیم
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده می خوابد گاهی میخندد و گاهی اشک میریزد در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.
اشعار فریدون مشیری – وداع
با شما ای ستارگان سحر با شما اشک های دختر ماه که بسی گفته ام برای شما سخن عشق با زبان نگاه با تو ای ماه شمع محفل عشق ای گواه دل شکسته من که تو شب ها در اسمان بودی شاهد رنج جان خسته من با شما ای شکوفه های بهار ای گرانمایه کودکان …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – وداع
اشعار فریدون مشیری – لحظه ای چند با تو خواهم بود
گفته بودی که پای بید کهن سایه انداز چشمه سار کبود در گذرگاه اولین دیدار “لحظه ای چند با تو خواهم بود!” ای غزال رمیده رام شدی تازه خورشید کرده بود غروب چه غروبی عبوس و حزن انگیز چو رخ مادری بلادیده که شود مات در عزای عزیز یا دل شاعری به ظلمت غم بید …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – لحظه ای چند با تو خواهم بود
دل ﺷﮑﺴﺘﻪ
ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ … ﺑﻪ ﻋﻤﺪ ﯾﺎ ﻏﯿﺮﻋﻤﺪ … ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ … ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ … آﻧﻘﺪﺭ دل ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ … ﺣﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻧﺠﯿﺪﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ … اﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﻡ … ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻮ … ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻫﯽ … ﻧﻔﺮﯾﻨﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ … ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣت… ﺩﻝ …
Continue reading دل ﺷﮑﺴﺘﻪ