اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل و در میان ما صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود او بود در مقابل چشم ترم ولی آوخ که پیش …
Continue reading اشعار شهریار – عشق و آرزو
Tag:اشعار شهریار
اشعار شهریار – حبیب
یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود امروز در میانه کدورت نهاده پای آن روز در میان من و دوست جانبود کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست اول حبیب من به خدا بی وفا نبود دل با امید وصل به جان خواست …
Continue reading اشعار شهریار – حبیب
اشعار شهریار – خواب و خماری
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود در کهن گلشن طوفانزده خاطر من چمن پرسمن تازه بهار آمده بود سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود آسمان همره سنتور سکوت ابدی با منش خنده خورشید نثار آمده …
Continue reading اشعار شهریار – خواب و خماری
اشعار شهریار – شمع و پروانه
شمعی فروخت چهره که پروانه تو بود عقلی درید پرده که دیوانه تو بود خم فلک که چون مه و مهرش پیاله هاست خود جرعه نوش گردش پیمانه تو بود پیرخرد که منع جوانان کند ز می تابود خود سبو کش میخانه تو بود خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر ته سفره خوار ریزش …
Continue reading اشعار شهریار – شمع و پروانه
اشعار شهریار – میخانه
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود سرکشان را چو به صاف سرخم دستی نیست سر ما خاک در دردکشان خواهد بود پیش از آنی که پر از خاک شود کاسه چشم چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بود تا جهان باقی و آئین محبت باقی …
Continue reading اشعار شهریار – میخانه
اشعار شهریار – بارگاه حافظ
شبها به کنج خلوتم آواز می دهند کای خفته گنج خلوتیان باز می دهند گوئی به ارغنون مناجاتیان صبح از بارگاه حافظم آواز می دهند وصل است رشته سخنم با جهان راز زان در سخن نصیبه ام از راز می دهند وقتی همای شوق مرا هم فرشتگان تا آشیان قدس تو پرواز می دهند ساز …
Continue reading اشعار شهریار – بارگاه حافظ
اشعار شهریار – هفت خوان عشق
سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهند ز جوی آب بقا هم به چابکی بجهند جلا و جوهر این بوالعجب گدایان بین که جلوه گاه جلال و جمال پادشهند برون رو از خود و آنگه درون میکده آی که خرقه ها همه اینجا به رهن باده نهند کلاه بفکن و بر خاک نه سر نخوت …
Continue reading اشعار شهریار – هفت خوان عشق
اشعار شهریار – درس محبت
روشنانی که به تاریکی شب گردانند شمع در پرده و پروانه سر گردانند خود بده درس محبت که ادیبان خرد همه در مکتب توحید تو شاگردانند تو به دل هستی و این قوم به گل می جویند تو به جانستی و این جمع جهانگردانند عاشقانراست قضا هر چه جهانراست بلا نازم این قوم بلاکش که …
Continue reading اشعار شهریار – درس محبت
اشعار شهریار – خاک و خون
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند لاله از خاک جوانان می دمد بر دشت و هامون یا درفش سرخ بر سر انقلابیون گرفتند خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدند زان سپس آن روز را هر ساله عید خون گرفتند با دمی …
Continue reading اشعار شهریار – خاک و خون
اشعار شهریار – سرود ساربان
بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواند به گوشم ناله بلبل هزاران داستان خواند به مرغان بهاری گو که این مرغ خزان دیده دگر سازش غم انگیز است و آواز خزان خواند دل وامانده ام بس همرهانش کاروانی شد اگر خواند به آهنگ درای کاروان خواند چه ناز آهنگ ساز دل که …
Continue reading اشعار شهریار – سرود ساربان
اشعار شهریار – لاله سیراب
لبت تا در شکفتن لاله سیراب را ماند دلم در بیقراری چشمه مهتاب را ماند گهی کز روزن چشمم فرو تابد جمال تو به شبهای دل تاریک من مهتاب را ماند خزان خواهیم شد ساقی کنون مستی غنیمت دان که لاله ساغر و شبنم شراب ناب را ماند بتا گنجینه حسن و جوانی را وفایی …
Continue reading اشعار شهریار – لاله سیراب
اشعار شهریار – مسافر
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند دلم تحمل بار فراق او نتواند در آتشم بنشاند چو باکسان بنشیند کنار من ننشیند که آتشم بنشاند چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان را چو ماه نوسفر من سمند ناز براند به ماه من که رساند پیام من که ز هجران به لب رسیده …
Continue reading اشعار شهریار – مسافر