از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم

از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم هنوز پیرهنم را ، نشُسته می پوشم هنوز بوی تو از تار و پود زندگی ام نرفته است که خود رابه عطر بفروشم عجب مدار از این جوششی که در من هست که من به هرم نفسهای توست…می جوشم کجا به پیری وسستی وضعف روی آرم …
Continue reading از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم

نمیشود که شوی یک دمی فراموشم

نمیشود که شوی یک دمی فراموشم تویی که شهد لبت با ترانه مینوشم برای از تو نوشتن همیشه کم دارم برای از تو سرودن همیشه میکوشم تو شهد آب حیاتی که بی تو می میرم تو سکر جام شرابی که با تو میجوشم حکایت من و خواجه تفَال و غزلست همو که داد ز غصه …
Continue reading نمیشود که شوی یک دمی فراموشم

کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفت

کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفت تا که برگردم شنیدم ،از غمم نالیدو رفت دیده بودم خواب مادر را شب میلاد من لحظه ای آمد کنارم،صورتم بوسیدو رفت مادرم چندین بهاراست،ازکنارم رفته است مثل مامور از بهشت،آمد مرا زایید و رفت قوم وخویشانم مکرر، این خبر را میدهند مادرت درخواب ما،حال توراپرسیدورفت من به …
Continue reading کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفت

وقتی از باور پروانه شدن سرشاریم

وقتی از باور پروانه شدن سرشاریم دل به تاریکی این پیله چرا بسپاریم؟ سنگ باشیم ولی در تن کوهی مغرور دست از دشمنی آینه ها برداریم بعد از این بین سکوت من و لبخند شما رازهایی که شنیدیم نگه می داریم تا اگر از غم پاییز پریشان بودیم دست بر شانه ی دلتنگی هم بگذاریم …
Continue reading وقتی از باور پروانه شدن سرشاریم

تب کرده ام

تب کرده ام پیراهنم ویروس دارد گلبته هایش داغ نامحسوس دارد من دیده ام در تب می افتد ماه در حوض ساعت هم آنجا گردش معکوس دارد باور کنید آقا اجازه! دست من نیست این عشق تنها با جنون تکمیل می شد از برف شبهای زمستانی بپرسید وقتی می آمد مدرسه تعطیل می شد سر …
Continue reading تب کرده ام

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد ترس از رقیب بود … که آخر زیاد شد این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد یک لحظه باد روسری اش را کنار زد از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد هی در لباس کهنه اداهای تازه …
Continue reading در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

من دوستت دارم هنوز

امشب عروسش می شوی…من دوستت دارم هنوز! بی من چه شیرین میروی…من دوستت دارم هنوز! در این مثلث سوختم…دارم به سویت می دوم داری به سویش میدوی…من دوستت دارم هنوز! قسمت نشد در این غزل…شاید جهان دیگری… مستی و رقص و مثنوی..!من دوستت دارم هنوز! امشب برایت بغض من کل میکشد محبوب من! حتی اگر …
Continue reading من دوستت دارم هنوز

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار دلم گرفت از این گردش و از این تکرار نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار اگر به شهر روی طعنه های رهگذران اگر به خانه بمانی غم در و دیوار نمانده است تورا در کنار همراهی که دوستان تو را می …
Continue reading بهار پشت زمستان بهار پشت بهار

نمی دانی مگر ؟

خواب دیدی که مرا کشتی!؟ نمی دانی مگر؟ هم پناهی هم مرا پشتی ، نمی دانی مگر؟ چشمهایم با فنونِ خویش خاک ات می کند زود می بازی تو هم، کشتی نمی دانی مگر؟ گرد خشخاشی ِ من! من را به کشتن داده ای شب به شب بو می کنم مُشتی ، نمی دانی مگر؟ …
Continue reading نمی دانی مگر ؟

مهم نيست

ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ … ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺸﺎﻥ , ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﺮﻭﻧﺪ !!! ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻧﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ … ﺧﯿـﺮﻩ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﮕﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ , ﺩﺭﺳﺖ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﺫﻫﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑـﯽ ﺧﺒﺮﻧﺪ

بیا تا با غزل عقدت کنم

بیا تا با غزل عقدت کنم تا محرمم باشی شریک شادی و شعر و شب و شور و غمم باشی نمی خواهم بجز چشم تو رازی بینمان باشد دلم می خواهد آگاه از همه زیر و بمم باشی دمادم عمر من اتلاف شد اسراف شد بی تو بیا تا همدلم باشی، بیا تا همدمم باشی …
Continue reading بیا تا با غزل عقدت کنم

با لباس آبی از من دل که نه جان می بری

با لباس آبی از من دل که نه جان می بری تو مسلمانی از این ساده مسلمان می بری عقل و هوش از سر من با هر نگاهت می پرد این تفاوتی که هست در هر انسان می بری اوج تصمیم منی هر جا که باشی هستم و مثل یک کشتی به آبم مثل بادبان …
Continue reading با لباس آبی از من دل که نه جان می بری