نمیشود که شوی یک دمی فراموشم

نمیشود که شوی یک دمی فراموشم تویی که شهد لبت با ترانه مینوشم برای از تو نوشتن همیشه کم دارم برای از تو سرودن همیشه میکوشم تو شهد آب حیاتی که بی تو می میرم تو سکر جام شرابی که با تو میجوشم حکایت من و خواجه تفَال و غزلست همو که داد ز غصه …
Continue reading نمیشود که شوی یک دمی فراموشم