با لباس آبی از من دل که نه جان می بری

اشعار عاشقانه

با لباس آبی از من دل که نه جان می بری
تو مسلمانی از این ساده مسلمان می بری

عقل و هوش از سر من با هر نگاهت می پرد
این تفاوتی که هست در هر انسان می بری

اوج تصمیم منی هر جا که باشی هستم و
مثل یک کشتی به آبم مثل بادبان می بری

تو که ماهی من که برکه، در دلم هستی و دور
ماه من کی با خودت من را به آسمان می بری؟

ترسم از سوختن که نیست از عشق تو داغم هنوز
این خیال است که مرا سمت زمستان می بری

هر چه می خواهی بکن از عشق من کم شد مگر؟
ماه من بی فایدست زیره به کرمان می بری

به این پست امتیاز دهید.
رای اولی باش

ghonahkar

bo2bo3.com

It is never too late to be what you might have been