سخت است که معتاد نگاهی شده باشی دیوانه ی چشمــان سیاهی شده باشــی اینکــه پســر رعیت ده باشی و آنوقت- دلداده ی تک دختر شاهـی شده باشـی در پیچ و خم عشق به سختی به در آیی – از چاله،، ولی راهی چاهی شده باشی از دور تو را محکم و چون کوه ببینند در …
Continue reading معتاد نگاه او
Tag:شعر
خانم بخند
گیــرم تمـــام شهر پر از سرمه ریزها خالی شده ست مصر دلم از عزیزها داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد حالا شده ست نوبت ابــــــــرو تمیز ها دیگر به کوه وتیشه و مجنون نیاز نیست عشــاق قانعند بــــــه میــخ و پریـــــزها دستی دراز نیست به عنوان دوستی جـــــز دستهـــای توطئه از زیـر میزها …
Continue reading خانم بخند
خیر او
به خیر اوست ولی شر حساب خواهد شد گل است و وقت نوازش خراب خواهد شد چقدر شرم در او وقت خنده شیرین است که قند توی دل آدم آب خواهد شد دمی که وا شود اخمش ز هم دو ابرویش چو شاه بیت غزل های ناب خواهد شد رخ اش همین که بیافتد درون …
Continue reading خیر او
هستی من
دو چشمم نم نم باران و دل دشت کویر امشب بیا بانو ! مدارا کن ، دو دستم را بگیر امشب بیا « آرایه » ام باش و بشو زیبای شعر من تو با من می شوی آیا ، « مراعات النّــظیر » امشب ؟ تویی « مرجع » برای ( من ) ، ( …
Continue reading هستی من
تنهای من
تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را … به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را … برایِ دیدنِ چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز – برایِ حسِ همدردی فرستاده ست باران …
Continue reading تنهای من
ماهی و آب
ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم از لذت حضورت ، می را نخورده مستم آیا تو میپذیری ، عشق خدائیم را؟ تا این که بر نتابی ، دیگر جدائیم را آب روان به ماهی ، گفتا که باشد اما لطفا بده مجالی ، تا صبح روز فردا باید که خلوتی با ، …
Continue reading ماهی و آب
جدال عقل و دل
جـدال عـقـل و دل هـمـواره در مـن مـاجــرا دارد شـبـیـه سـرزمـیـنــی کـه دو تـا فـرمـانــروا دارد شـبیـه سـرزمـیـنـی که یـکـی در آن بـه پـا خـیـزد یـکـی در مـن شـبــیـــه تــو خـیـــال کـودتــا دارد منِ دل مـرده و عـشـق تـو شایـد منطـقـی باشـد گـل نـیـلـوفـــر اغـلــب در دل مــرداب جــا دارد تو دلگرمی ولی همپـا و …
Continue reading جدال عقل و دل
گاهی چه بی گناه
گاهی چه بی گناه ، دلت پیر میشود اینجا همان دمی است که زود دیر میشود گاهی به رغم تشنگی عشق ، عاقبت با حسرتی فقط ، عطشت سیر میشود گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود بی رحم چون کمان کمانگیر میشود گاهی همان گلی که به دل پروراندیش خارش به سینه ات …
Continue reading گاهی چه بی گناه
از اوج افتادم
از اوج افتادم افتادم و این اقبال من بود باری که از دوشم گرفتی بال من بود راحت پی این رفت و آسان سهم آن شد چشمی که می گفتی فقط دنبال من بود حالا که برای دیگران چتری بزرگ است دستی که دور شانه هایم شال من بود ای دیگران دلخوش به این دولت …
Continue reading از اوج افتادم
آن روزها نام مرا حتی نمی دانست
آن روزها نام مرا حتی نمی دانست من عاشقش بودم ولی گویا نمی دانست من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم انگار او چیزی از این خط ها نمی دانست با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا از عشق می دانست چیزی یا نمی دانست؟ هی خواب می دیدم که در گرداب گیسویم …
Continue reading آن روزها نام مرا حتی نمی دانست
ارتفاعی پست
ترمه پوش نازک اندامی که هر شب مست بود آبی چشمان او با آسمان همدست بود میخرامید از میان کوچه ها بی واهمه نسخه ویرانیم بر دامنش پیوست بود او رها چون بادهای هرزه میرقصیـــــد و دل در خم گیسوی نستعلیقی اش پابست بود شور شیدایی تمام شهر را پر کرده بود رهگذارش دیده تا …
Continue reading ارتفاعی پست
دیدن آرامش تو
اگر چـه شک عجیبی به «داشتن» دارم سعادتی ست تو را داشتن که من دارم ! کنار من بِنِشین و بگو چه چاره کنم؟ برای غربت تلخــی که در وطن دارم؟ بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری برای این همه زخمـــی کـه در بدن دارم؟ مرا بــه خود بفشار و ببین بــه …
Continue reading دیدن آرامش تو