دلبری کردنت ای یار

دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است دوستت دارم و این جمله چه بسیار کم است ! نعره از عمق دل و جان بزند آهویی که شود یک شبه در دام گرفتار کم است کشته ی عشق زیاد است ولی اینگونه جان به جان دادن ما پیش تو یکبار کم است تیغ بر دست …
Continue reading دلبری کردنت ای یار

حال من خوب است

کاش می شد که عمر این شب ها ، مثل موهای مشکی ات کوتاه به خودم وعده می دهم که برو! ته این جاده می رسد تا ماه! بیست سال است یک نفر دارد، در دلم انتظار میکارد بیست سال است دوستت دارم، از همان عصر دوم دی ماه که خدا آفرید دستم را بسپارد …
Continue reading حال من خوب است

هر چه می خواهی بگو

من سزاوارم به نفرین، هر چه می خواهی بگو از تو نفرین است شیرین، هر چه می خوای بگو خسته ای و هیچ کس گوشش بدهکار تو نیست گوش من با توست، بنشین! هر چه می خواهی بگو آینه همراز خوبی نیست، پنهانی بخند دور از چشم سخن چین هر چه می خواهی بگو با …
Continue reading هر چه می خواهی بگو

چشمان زلیخا

تا که چشمان زلیخا به غلام افتاده یوسف از چاه به زندان مدام افتاده گرگ امروزه زیاد است نظر کن یعقوب که جگر گوشه ی تو دست کدام افتاده ؟! خال مشکین که برآن عارضی گندم گون است دانه بود و دلت اینگونه به دام افتاده دل سپردن قدم اول دل کندن ماست حرف « …
Continue reading چشمان زلیخا

بغلم کن

سردم شده بدجور عزیزم بغلم کن یخ کردم از این سوز دمادم بغلم کن تا باد مرا با خود از این کوچه نبرده بی دغدغه با دغدغه محکم بغلم کن دنیا همه مشتاق تو هستند ولی تو با وسعت شوق همه عالم بغلم کن شد شایعه غم خورده در این کوچه یکی را تا آن …
Continue reading بغلم کن

به تو گفتم

به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟ سربه تایید تکان دادی و گفتی آری ! (عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود او که از جان خودت دوست ترش می داری ) ای که نزدیک تری از من دلتنگ به من بین ما نیست به جز فاصله ای اجباری من عروس توام …
Continue reading به تو گفتم

چشمت با نگاهم مهربان نیست

هر چند چشمت با نگاهم مهربان نیست چشمم به دنبال ِ نگاه ِ این و آن نیست چندیست حالم را نمی پُرسی و دانم لطفت به من حتّی به قدر ِ دیگران نیست در سر اگر باشد هوای دختر ِ خان هرگز رعیّت زاده را ترسی ز خان نیست با من غریبی می کنی و …
Continue reading چشمت با نگاهم مهربان نیست

نگفته هم پیداست

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست غم این دل مگر یکی و دو تاست؟ به همم ریخته ست گیسویی به همم ریخته ست مدتهاست هم به هم ریخته ست هم موزون اختیارات شاعری خداست در کش و قوس بوسه و پرهیز کارمان کار ساحل و دریاست نیست مستور آن که بد مست است چشم تو این …
Continue reading نگفته هم پیداست

رقص در باد

چه زیبا میشوی وقتی چنین در باد میرقصی چه زیباتر که وقتی نیستی در یاد میرقصی من اینجا خشت خشتم آیه های تلخ ویرانیست سرت خوش باد بانو که هنوز آباد میرقصی تو برمیخیزی از خاکستر خاموش من روزی و بغض سالیان کهنه را فریاد میرقصی هجوم بی امان تلخکامیهای دنیا را چه شیرین با …
Continue reading رقص در باد

رفتن از باغ

 تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند نشانه های قدومت به روی قالی ماند وَ بعد از آن ، من ِ آشفته ماندم و یک دل دلی که بی تو هدر رفت و آن حوالی ماند بدون تو به کدامین جهات خیره شوم ؟ بدون تو نه جنوبی و نه شمالی ماند …
Continue reading رفتن از باغ

در حال تماشای تو

همه جا هستم و در حال تماشای توام من تماشاگر نامریی دنیای توام نگرانم که شبی در پی من گم بشوی چون مه آلودترین قسمت رویای توام تو نوازنده ی یک قطعه ی غمگینی و من مثل یک نت نگران شب اجرای توام روی سن رفتی و کم کم نفست بند آمد مثل اکسیژنم اطراف …
Continue reading در حال تماشای تو

گیسوی تو

بین گیسوی تو هم گل های شب بو لازم است؟ ! تـــوی دستان تو هــم آیا النگـو لازم است؟ ! تا شود توصیف چشم و گونــه و لب های تو باغـــی از بـادام و سیب و آلبالـو لازم است بــس ظریفی نووک انگشتم خراش ات میدهد تــا کنــــم لمس تن نازت پر قــو لازم است …
Continue reading گیسوی تو