خیر او

به خیر اوست ولی شر حساب خواهد شد گل است و وقت نوازش خراب خواهد شد چقدر شرم در او وقت خنده شیرین است که قند توی دل آدم آب خواهد شد دمی که وا شود اخمش ز هم دو ابرویش چو شاه بیت غزل های ناب خواهد شد رخ اش همین که بیافتد درون …
Continue reading خیر او

ماهی و آب

ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم از لذت حضورت ، می را نخورده مستم آیا تو میپذیری ، عشق خدائیم را؟ تا این که بر نتابی ، دیگر جدائیم را آب روان به ماهی ، گفتا که باشد اما لطفا بده مجالی ، تا صبح روز فردا باید که خلوتی با ، …
Continue reading ماهی و آب

دیدن آرامش تو

اگر چـه شک عجیبی به «داشتن» دارم سعادتی ست تو را داشتن که من دارم ! کنار من بِنِشین و بگو چه چاره کنم؟ برای غربت تلخــی که در وطن دارم؟ بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری برای این همه زخمـــی کـه در بدن دارم؟ مرا بــه خود بفشار و ببین بــه …
Continue reading دیدن آرامش تو

چشمت با نگاهم مهربان نیست

هر چند چشمت با نگاهم مهربان نیست چشمم به دنبال ِ نگاه ِ این و آن نیست چندیست حالم را نمی پُرسی و دانم لطفت به من حتّی به قدر ِ دیگران نیست در سر اگر باشد هوای دختر ِ خان هرگز رعیّت زاده را ترسی ز خان نیست با من غریبی می کنی و …
Continue reading چشمت با نگاهم مهربان نیست

رقص در باد

چه زیبا میشوی وقتی چنین در باد میرقصی چه زیباتر که وقتی نیستی در یاد میرقصی من اینجا خشت خشتم آیه های تلخ ویرانیست سرت خوش باد بانو که هنوز آباد میرقصی تو برمیخیزی از خاکستر خاموش من روزی و بغض سالیان کهنه را فریاد میرقصی هجوم بی امان تلخکامیهای دنیا را چه شیرین با …
Continue reading رقص در باد