من راوي‌ام ! تو شخصيت داستان من

من راوي‌ام … تو شخصيت داستان من انكار کن که آمده‌اي در جهان من با يک تم جنايي مبهم موافقي ؟ با يک رُمانس عشق ؟ بگو قهرمان من ! اين‌جا ـــ درون قصه‌ي من ، شهرزاد شب ! بعد از دو قرن آمده‌اي در زمان من … … و راه ميروي دل من تاپ …
Continue reading من راوي‌ام ! تو شخصيت داستان من

خنده ات را از من نگیر

نان را از من بگير، اگر ميخواهي هوا را از من بگير، اما خنده‌ات را نه گل سرخ را از من بگير سوسني را كه مي‌كاري آبي را كه به ناگاه در شادي تو سرريز مي‌كند موجي ناگهاني از نقره را كه در تو مي‌زايد از پس نبردي سخت باز مي‌گردم با چشماني خسته كه …
Continue reading خنده ات را از من نگیر

وای باران باران

وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تادور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به …
Continue reading وای باران باران

محبوب من بعد از تو گیجم

محبوب من! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد لحن همایون تو می اید برون از ضرب و آهنگم تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه آیینه ای …
Continue reading محبوب من بعد از تو گیجم

در من غم بيهودگي ها مي زند موج

در من غم بيهودگي ها مي زند موج در تو غروري از توان من فزون تر در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد در تو گريزي مي گشايد هر زمان پَر اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت اي كاش دست روز و شب با تار …
Continue reading در من غم بيهودگي ها مي زند موج

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمت، بنشین، غمی نیست حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک تنهاتر از من در زمین و آسمانت …
Continue reading تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

دوست دارم همه عالم را

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست مثل گل،صحبت دوست مثل پرواز،کبوتر می و موسیقی و مهتاب و کتاب، کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر این همه یک سو، یک سوی دگر، چهره ی همچو گل تازه ی تو! دوست دارم همه عالم را لیک هیچکس را نه به اندازه ی تو! “فریدون مشیری “

قطره باران

قطره باراني مست در سحري سبز بركف صورتي دستم ايستاده بر پلي ميان دو تنهايي خيابان زير پل سرگيجه اي از اغتشاش تهوعي از هول و هراس كاغذ پاره هايي رقصان در باد باد ابرها را برد باران شد تمام من به آن سوي پل رفتم (قیصر امین پور)

بار ديگر قصه را سر ميكند آن دخترك

بار ديگر قصه را سر ميكند آن دخترك جوى خشک شعر را تر ميكند آن دخترك خلوت تنهايى ات را ميزند بر هم شبي كوچه دل را معطر ميكند آن دخترك گاچ دلتنگي دگر افكنده از سر، آمده از غزل هاي تو چادر ميكند آن دخترك نيست از دردي، نمايد فرش پای نازكش آن شقايق …
Continue reading بار ديگر قصه را سر ميكند آن دخترك

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم. تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟ تو …
Continue reading تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

يك كوچه ي تنها و من

بوي باران ، بوي نم ، يك كوچه ي تنها و من بغض سنگين، بوي غم، يك عالمه رؤيا ومن وقت رفتن چشم من پاي دلت افتاده بود چشم گريان، دست لرزان،شد دلي رسوا ومن همچو يعقوب از فراقت ديده ام خشكيده است بوي پيراهن ز كنعان، منتظر ، شيدا و من دل ، غزالي …
Continue reading يك كوچه ي تنها و من

توکل برخدایت کن

توکل برخدایت کن؛ کفایت میکندحتما؛ اگرخالص شوی با او؛ صدایت میکند حتما اگر بیهوده رنجیدی؛ ازاین دنیای بی رحمی به درگاهش قناعت کن؛ عنایت میکند حتما دلت درمانده میمیرد؛ اگرغافل شوی از او به هر وقتی صدایش کن؛ حمایت میکندحتما خطا گر میروی گاهی؛ به خلوت توبه کن با او گناهت ساده میبخشد؛ رهایت میکند …
Continue reading توکل برخدایت کن