دیگر به روزگار نمی بینم ، آن عشق ها که تاب و توان سوزد ، در سینه ها ز عشق نمی جوشد آن شعله ها که خرمن جان سوزد آن رنج ها که درد برانگیزد وان درد ها که روح گدازد نیست آن شوق و اضطراب که شاعر را چنگی به تار جان بنوازد نیست …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان
Tag:شعر ها
من از مستي هراسم نيست
من از مستي هراسم نيست ازآن مستان بی مقدارمي ترسم زعشق هرگز نترسيدم ؛ گريزانم از آن عاشق که يک دل دارد و يکصد هزار دلبر و نام عشق را بر خاک ميمالد … و هر دم در خيال خويش تمنای نگار تازه ای دارد ! ز تنهائی مرا پروا نبود هرگز ؛ از آن …
Continue reading من از مستي هراسم نيست
در مسیر جاده
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود , مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شد و بشکست می رود اول اگر چه با سخن …
Continue reading در مسیر جاده
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی نامه ای خیس به دستم برسانی بروی در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود قصدت این بود از اول که نمانی بروی خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی تلخ بود این …
Continue reading آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
طالع من
در طالعم نبود که با تو سفر کنم رفتم که رنج های تو را مختصر کنم این روزها سکوت من از ناتوانی است من کیستم که از تو بخواهم حذر کنم؟ هرگز مباد این که بخواهم به جرعه ای طعم زبان تلخ تو را بی اثر کنم آن قدر دور می شوم از چشمه های …
Continue reading طالع من
در نبود تو
ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺸﻢ ﻧﯿﺰ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺣﻔﻈﻢ ﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺕ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﺭﺍ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺳﯿﺮ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﺒﺎﺩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﻼﻣﯽ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﺒﺨﺶ ﮔﺎﻩ …
Continue reading در نبود تو