باز هم بیصدا دلتنگتم

دلتنگی هایم گفتنی نیست … نوشتنی هم نیست … اگر عاشق باشی ! برایت دیدنی ست … لمس کردنیست … تو بگو : دلتنگی هایم را دیدی !؟ …. گاهی دلتنگی هایم زیر نقاب سکوت پنهان می شود ومن … باز هم بیصدا دلتنگتم

طالع من

در طالعم نبود که با تو سفر کنم رفتم که رنج های تو را مختصر کنم این روزها سکوت من از ناتوانی است من کیستم که از تو بخواهم حذر کنم؟ هرگز مباد این که بخواهم به جرعه ای طعم زبان تلخ تو را بی اثر کنم آن قدر دور می شوم از چشمه های …
Continue reading طالع من

سکوت صدای گامهایم

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد با شب خلوت به خانه می روم گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند خلوت شب آنها را دنبال می کند و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید من او را به جای همه بر می گزینم و او می داند که …
Continue reading سکوت صدای گامهایم